مشتى است كه سلاخ پس از دميدن در گوسفند آسانى سلخ را به زير دنبه زند .
مشترى آخر شب خونش پاى خودش است .
در آخر شب چون احتياج به خريدن متاعى از تنها دكان بازمانده پيدا شود دكاندار گران فروشد .
مشترى خازن و وزير آمد .
سنائى . گزارهء رؤياى ستارهء مشترى گنجور و وزير است .
مشترى رخسارگان را كم نباشد مشترى .
مشترى روئى و هر دل مشترى روى ترا . . . )
لامعى
مشت زن ديگر است و تيغ زن ديگر .
از مجموعهء امثال طبع هند .
مشت نخورده بمشت خود نازد .
جامع التمثيل . نظير :
آنكه مشت كسان نخورده بود * تكيه بر مشت خويش كرده بود .
مشت نمونهء خروار است
( . . . و اندك دليل بسيار . ) تمثل :
آن را كه بسر چند گزى چلوار است * بينى كه چه پيچ و خمش اندر كار است
زين پيچ و خم ار مردهشى روى بتاب * كاين مشت ترا نمونهء خروار است .
آصف ابراهيمى .
ز انبارى پر از گندم اگر يكمشت بنمائى * بدانگه جمله گندم را توان دانست اى دانا .
مولوى .
يك كف گندم ز انبارى ببين * فهم كن كان جمله باشد همچنين .
مولوى .
نظير : يخبرك ادنى الارض عن اقصيها . يكفيك مما لا ترى ما قد ترى . البعرة تدل على البعير .
القليل يدل .
اندك بر بسيار دليل باشد . * از بسيار اندكى و از هزاران يكى .
اندكى از بسيار .
قطرهاى از عمان . يكى از هزار قطرى از بحرى . غيضى از فيضى .
مشت و درفش .
دو ضد . دو فراهم نشدنى . دو گرد نيامدنى . مثال : از كين و ستيز بپرهيز و با درفش مشت مزن و آفتاب را به گل مينداى كه رنجه شوى . جامع التواريخ خواجه رشيد الدين .
شاهى كه برزم كاويان داشت درفش * گر زنده شود پيش تو بردارد كفش
اى كرده دل خصم خلاف تو بنفش * مشت است دل خصم و خلاف تو درفش .
معزى .
دور دارند از اين حروف انگشت * نزنندم درفش خود بر مشت .
اوحدى .
مشو در تاب اگر زلفم ترا كشت * درفش است اين چرا بر وى زنى مشت .
از ده نامهء اوحدى .
نظير : سنگ و سبو آب و آتش . پشه و باد . آتش و پنبه . مشت و سندان .
مشت و سندان .
رجوع به : مشت و درفش شود .
مشت هرگز كى برايد با درفش
. . . پنبه با آتش كجا يا رد چخيد . )
مسعود سعد .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
مشتى كه پس از جنگ به ياد آيد بسر خود بايد كوفت .
تمثل :
فرصت مده از دست و نگه كن كه چه خوش گفت * آن مشت زن پير بفرزانه پسر بر