تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1712

مساهمون:

ص١٧١٢
مشتى است كه سلاخ پس از دميدن در گوسفند آسانى سلخ را به زير دنبه زند .

مشترى آخر شب خونش پاى خودش است .

در آخر شب چون احتياج به خريدن متاعى از تنها دكان بازمانده پيدا شود دكاندار گران فروشد .

مشترى خازن و وزير آمد .

سنائى . گزارهء رؤياى ستارهء مشترى گنجور و وزير است .

مشترى رخسارگان را كم نباشد مشترى .

مشترى روئى و هر دل مشترى روى ترا . . . )
لامعى

مشت زن ديگر است و تيغ زن ديگر .

از مجموعهء امثال طبع هند .

مشت نخورده بمشت خود نازد .

جامع التمثيل . نظير :
آنكه مشت كسان نخورده بود * تكيه بر مشت خويش كرده بود .

مشت نمونهء خروار است

( . . . و اندك دليل بسيار . ) تمثل :
آن را كه بسر چند گزى چلوار است * بينى كه چه پيچ و خمش اندر كار است زين پيچ و خم ار مردهشى روى بتاب * كاين مشت ترا نمونهء خروار است .
آصف ابراهيمى .
ز انبارى پر از گندم اگر يكمشت بنمائى * بدانگه جمله گندم را توان دانست اى دانا .
مولوى .
يك كف گندم ز انبارى ببين * فهم كن كان جمله باشد همچنين .
مولوى . نظير : يخبرك ادنى الارض عن اقصيها . يكفيك مما لا ترى ما قد ترى . البعرة تدل على البعير . القليل يدل .
اندك بر بسيار دليل باشد . * از بسيار اندكى و از هزاران يكى .
اندكى از بسيار . قطره‌اى از عمان . يكى از هزار قطرى از بحرى . غيضى از فيضى .

مشت و درفش .

دو ضد . دو فراهم نشدنى . دو گرد نيامدنى . مثال : از كين و ستيز بپرهيز و با درفش مشت مزن و آفتاب را به گل مينداى كه رنجه شوى . جامع التواريخ خواجه رشيد الدين .
شاهى كه برزم كاويان داشت درفش * گر زنده شود پيش تو بردارد كفش اى كرده دل خصم خلاف تو بنفش * مشت است دل خصم و خلاف تو درفش .
معزى .
دور دارند از اين حروف انگشت * نزنندم درفش خود بر مشت .
اوحدى .
مشو در تاب اگر زلفم ترا كشت * درفش است اين چرا بر وى زنى مشت .
از ده نامهء اوحدى . نظير : سنگ و سبو آب و آتش . پشه و باد . آتش و پنبه . مشت و سندان .

مشت و سندان .

رجوع به : مشت و درفش شود .

مشت هرگز كى برايد با درفش

. . . پنبه با آتش كجا يا رد چخيد . )
مسعود سعد . رجوع به : فقرهء قبل شود .

مشتى كه پس از جنگ به ياد آيد بسر خود بايد كوفت .

تمثل :
فرصت مده از دست و نگه كن كه چه خوش گفت * آن مشت زن پير بفرزانه پسر بر
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1712 | على اكبر دهخدا