فراشان و بوابان بسيار ، و بيحد بودهاند . و در خراج ستدن اختيار جهبذ را بوده است ، و كاتب تاريخ و روزنامج را كه بر جهبذ مشرف بودهاند نه عاملان قم را . سبب آنك اهل قم از عرب جون غالب بودندى و توانا از اداى خراج امتناع نمودندى . و چون بر ايشان غلبه و انبوهى كردندى گردن نهادندى بخوارى و مذلت و مكروه و ناشايست ، از زدن و رنجانيدن و دشنام شنيدن تا باشد كه از خراج كه ميرسانند بعضى در ايشان بماند و نرسانند . پس بوقت استخراج مال خراج از ايشان مطالبت مال مينمودند و ايشان امتناع مىكردند تا بذان ميرسيد كه ايشانرا سرنگون درميآويختند و ميزدند و سراهاى ايشان خراب ميكردند ، وضعيتهاى ايشان را بدست فرو ميگرفتند و اموال ايشانرا بر ميداشتند . و ابو محمد الحسن بن الحسين بن عبد اللّه بن مهدى الكاتب حكايت كرد از براى ابى الفضل محمد بن الحسين العميد از نادرها و قصهاى عجيبه كه از اهل خراج بقم واقع شدهاند و آن را شعار خود گردانيده . اول آنك از يكى از عرب قم طلب خراج ميكردند و او اصرار مينمود بر نادادن آن و شكايت ميكرد و ميگفت كه بغايت بدحال و دستنگم و هيچ ندارم . تا بذان رسيد كه او را سرنگون در ديوان درآويختند و از جيب او صرهء از دنانير درافتاد كه زياده و بيشتر از خراج او بود پس آنقدر كه بر او متوجه شده بود ازان صرهء دنانير برداشتند ، و آنج فاضل و زياده آمد با او رد گردانيدند و او را بازگشودند . پس آن مرد عرب بازگرديد ، و تحسر مىخورد بر آنج ازو برداشتند بىرضا و ارادت او . و همچنين حكايت كرد از براى ابى الفضل بن الحسين العميد كه يكى از عرب قم كه معروف و مشهور بود بكسر خراج ، يكى از عمال قم او را در نهان بخواند ، و مبلغ خراج او از خاصهء مال خود بذو داد و گفت اين را بستان ، و فردا بر سر ديوان كه همهء مؤديان و دهندگان خراج حاضر باشند تو اين مبلغ را بحصهء خراج خود بده تا ديگران متابعت تو كنند و خراج خود بدهند تا در مال سلطان كسرى و خللى و نقصانى واقع نشود آن مرد اقجه بستد و گفت بالرأس و العين ، بهر آنج فرمائى قيام نمايم . و از پيش او بيرون آمد ، و به خانه بازگرديد . پس چون مؤديان و ارباب خراج را بديوان حاضر كردند و از آن مرد عرب كه عامل مبلغ خراج او از خاصهء مال خود بذو داده بود كه تا بر سر ديوان در مجمع مؤديان بدهد ، طلب خراج از او كرد او بر عادت معهودهء خود ابا كرد و امتناع نمود . و گفت چيزى ندارم كه بدهم . عامل او را بنزديك خود خواند ، و ازو سؤال كرد بپنهانى كه مبلغ خراج كه من به تو دادم كجا بردى ، بيار بده . نه ميان من و تو شرطى رفته است . گفت آن دنانير كه تو به من دادى مرا مهمىپيش آمد
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1771
مساهمون: على اكبر دهخدا
ص١٧٧١