كه زردشت گويد باستا و زند * كه هركس كه از كردگار بلند
بپيچد بيكسال پندش دهيد * همان مايهء سودمندش دهيد
پس از سال گر او نيايد به راه * كشيدش بخنجر بفرمان شاه .
فردوسى .
چو پيروز گردى ز تن خون مريز * كه شد دشمن بدكنش در گريز .
فردوسى .
ان اللّه لا يهدر دم امرء مسلم :
وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً .
قرآن كريم سورهء 7 . آيهء 35 .
بريدهسر نرويد بار ديگر .
ويس و رامين .
خون ريختن كار بازى نيست .
ابو الفضل بيهقى .
آخر الحيل السيف .
خلق همه يكسره نهال خدايند * هيچ نه بركن تو زين نهال و نه بشكن
دست خداوند باغ خلق دراز است * بر خسك و خار همچو بر گل و سوسن
خون بناحق نهال كندن اويست * دل ز نهال خداى كندن بركن
گر نپسندى همىكه خونت بريزند * خون دگر كس چرا كنى تو به گردن .
ناصر خسرو .
بريده سر دگرباره نرويد * ازيرا هيچ دانا خون نجويد .
ويس و رامين .
درختى كه عمرى برآمد بلند * توان در يكى لحظه از بيخ كند
مگو مرد صد گشتم اندر نبرد * يكى زنده كن تات خوانند مرد
چو بر خود ندارى روا نشترى * مكش تيغ بر گردن ديگرى
بهر جانور زخم جانى مزن * چو جانى تو خود تا توانى مزن .
امير خسرو .
چو قادر شدى خيره كم ريز خون * مزن دشنه بر بستگان زبون
مده تيغ را بر سياست زبان * كه آهسته بايد به خون مرزبان
بجان اينمثل زندگانىده است * كه جانبخشى از جانستانى به است .
امير خسرو .
سر نه چون گندنا بود كه بتيغ * چون درودى دگر توانش درود .
سعدى .
بتندى سبك دست برده بتيغ * بدندان گزد پشت دست دريغ .
سعدى .
به خون اى برادر ميالاى دست * كه بالاى دست تو هم دست هست .
هيچ در وقت تندى و تيزى * ميل و رغبت مكن بخونريزى
خون ناحق مكن چو يا بى دست * كز مكافات آن نشايد رست
گر ز قرآن بدل رسيدت قيظ * ياد كن سر كاظمين الغيظ .
اوحدى .
اختر و آسمان كمر بستند * به چهار آخشيج پيوستند
تا چنين صورتى هويدا شد * وندرو سر صنع پيدا شد