مى بريزد نريزد از مى بوى .
رودكى رفت و ماند حكمت اوى . . . )
تمثل :
يكى داستان زد تهمتن بدوى * كه گر مى بريزد نريزدش بوى .
فردوسى .
فشافه نيزك يوما يزدجرد فى الخطبة و هما على ظهور دوابهما فانحى يزدجرد عليه بالسوط و قال له يا كلب من انت حتى تجترى على به مثل هذا الكلام و لئن انصبت الخمر فما ذهبت رائحتها . غرر اخبار ملوك الفرس و سيرهم للثعالبى . نظير : مشك ريزد بويش نريزد .
مىبكار آيد هرچيز بجاى خويش ترى از آب و شخودن ز شخار آيد .
ناصر خسرو .
رجوع به : هرچيزى بجاى خويش . . . ، شود .
مىبينم و مىپرسم .
مردى در وقتى خاص از زنى پرسيد نامت چيست گفت وسيعه بانو گفت ابله مردا كه منم ، مىبينم و مىپرسم . رجوع به : جراره بينم و . . . ، شود .
مىبينى و مىپرسى .
سخن گفتن بكه ختم است ؟ - مىبينى و مىپرسى ! * فلك را بين كه ميگويد بخاقانى بخاقانى .
خاقانى .
مىترسم نخورى .
بمزاح در جواب كسى كه گويد از فلان چيز خورم گويند . و مراد آن باشد كه يقين دانم خورى و گفتن تو تحصيل حاصل باشد . نظير :
گفتم اگر لبت گزم مى خورم و شكر مزم * گفت خورى اگر پزم قصه دراز ميكنى .
سعدى .
مىتوان كشت زنده را ليكن كشته را زنده كى توان كردن .
نظير :
كه وقتى مرا موبدى داد پند * كه چون دشمن زنده يا بى به بند
مكش زود او را ابر خيرخير * كه هرگه كه خواهى توان كشت اسير
چو كشته بود زنده كردنش باز * كسى كى تواند بعمر دراز . . .
بهر كار مشتاب اى نيكبخت * بويژه به خون زانكه كاريست سخت .
فردوسى .
چو چيره شدى بىگنه خون مريز * مكن با جهاندار يزدان ستيز .
فردوسى .
چو خونريز گردد دل سرفراز * بتخت كئى برنماند دراز .
اسدى .
چو چيره شوى خون دشمن مريز * مكن خيره با زيردستان ستيز .
اسدى .
گر آرى به كف دشمن پرگزند * مكش در زمان باز دارش ببند
توان زنده را كشتن اندر گداز * نكرده است كس كشته را زنده باز
بود كت نياز افتد از روزگار * به از دوست آن دشمن آيد به كار .
اسدى .
و ليكن يكى داستانست نغز * اگر بشنود مرد پاكيزه مغز