مهره افتاد تا چه نقش آيد .
مهره بدست ماند چون خانه شد مششدر .
بر يك نمط نماند كار بساط و ملكت . . . )
خاقانى .
مهره توان برد مار اگر بگذارد .
مهره چو آمد بدست مار به كف گو ميا .
گر ز درت غائبم جان بر تو حاضر است . . . )
خاقانى .
مهره چه بينى كه هست مار ببين در كمين .
گلبن وصل ترا خار جفا بر ره است . . . )
خاقانى .
مهرهء خر درخور تزيين افسار خر است .
نكتهء نادان براى ريشخند او نكوست . . . )
امير على شير .
مهره راه رهائى ندارد از ششدر .
از اين مسدس گيتى مدار چشم خلاص كه . . . )
قاآنى .
مهرهء مار بهر مارزده است به كسى كز گزند رست مده .
خاقانى .
مهرهء مار دارد .
همهكس او را دوست گيرند . همهكس بمعاشرت او گرايند . نظير : مهر گياه دارد .
مهره نگر گو مباش افعى مردمگزاى نافه طلب گو مباش آهوى صحرانشين .
خاقانى .
رجوع به : بايد متاع . . . ، و رجوع به : انظر الى ما . . . ، شود .
مهرى فزون نيست از مهر خون .
يكى داستان زد برين رهنمون * كه . . . )
فردوسى .
مهرى كه بشير شد فراهم تا جان نرود كجا شود كم .
امير خسرو دهلوى .
مه فراغت دارد از ابر و غبار بر فراز ابر دارد مه مدار ابر ما را شد عدو و خصم جان كه كند مه را ز چشم ما نهان .
مولوى .
مه فشاند نور و سگ عوعو كند هركسى بر خلقت خود مىتند .
مولوى .
مهل از بهر يك قطره عمان را .
بديدى شاخ و باغى را نديدى . . . )
مولوى .
مهلت در شرع جايز است .
مهلتى بايست تا خون شير شد .
مدتى اين مثنوى تاخير شد . . . )
مولوى .
مهلكة المرء حدته على عليه السلام .
مهمات تأخير برنگيرد .
مهمان تا سه روز عزيز است .
نظير : تزاوروا و لا تجاوروا . دورى و دوستى . زرنى غبا تزدد حبا . مهمان يكروز دو روز است . نظير :
من اينجا دير ماندم خوار گشتم * عزيز از ماندن دائم شود خار
چو آب اندر شمر بسيار ماند * شود طعمش بد از آرام بسيار .
دقيقى .