آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
مهر چو مقبول نيست خاك بفرق نگين .
جان چو سزاى تو نيست باد بدست جهان . . . )
خاقانى .
مهر چون عجز شب پرك ديده است گر به دو ننگرد نگيرد كين .
سنائى .
مهر درخشنده چو پنهان شود شبپره بازيگر ميدان شود .
نظير :
تا بود گربه مهتر بازار * نبود موش جلد و دكاندار .
سنائى .
مرد چون ميرد نامرد پاى گيرد .
مهر را كه داد كه گرفت ؟
مماكسه در مبلغ كابين سزاوار نباشد .
مهر رخشا ليك از او مرمود جويد اجتناب مشك بويا ليك از او مزكوم دارد انزجار .
قاآنى .
مهرش چيست كه هشت يكش باشد .
بسى قليل و اندك است .
مهر فلك كين و نشاطش غم است سور جهان نزد خرد ماتم است .
خواجو .
مهر كز عقل بود كم نشود
مردم از زيركان دژم نشود . . .
مهر جاهل چو مهرهگردان است * مهر كز عقل بود مهر آن است
زانكه گردان و بىوفا باشد * چون هوا مهر كز هوا باشد
با هوا مهر و كين چه درخورد است * كه هوا گاه گرم و گه سرد است
با هوا خود بنيك و بد ماميز * چون بياميختى سبك بگريز
بغض كز حكمتى بود دين است * مهر كز علتى بود كين است . )
سنائى .
مهر كز علتى بود كين است
بغض كز حكمتى بود دين است . . . )
سنائى .
مهر گياه دارد .
همه او را دوست دارند . نظير : مهرهء مار دارد .
مهر محكم شود ز خوشخوئى دوستى كم كند ترشروئى خلق خوش خلق را شكار كند صفتى بيش از اين چكار كند .
اوحدى .
رجوع به : زبان خوش مار را . . . ، شود .
مهرم حلال جانم آزاد .
مرا طلاق گوى مهر نخواهم .
مهر مفكن بر اين سراى سپنج كين جهانست بازى و نيرنج . نيك او را فسانه دارد شد ( كذا ) « 1 » بد او را كمرت سخت بتنج .
رودكى .
مهر منير را كه معرف به از فروغ ابر مطير را كه مؤيد به از مطر .
قاآنى .
مهرورزى با اياز از خسرو غزنين خوش است .
( عقل كل را راى محمودت اياز خاص خواند . . . ) كاتبى .
هامش
( 1 ) وارى شو ؟