تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1762

مساهمون:

ص١٧٦٢
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .

مهر چو مقبول نيست خاك بفرق نگين .

جان چو سزاى تو نيست باد بدست جهان . . . )
خاقانى .
مهر چون عجز شب پرك ديده است گر به دو ننگرد نگيرد كين . سنائى .
مهر درخشنده چو پنهان شود شب‌پره بازيگر ميدان شود . نظير :
تا بود گربه مهتر بازار * نبود موش جلد و دكاندار .
سنائى . مرد چون ميرد نامرد پاى گيرد .

مهر را كه داد كه گرفت ؟

مماكسه در مبلغ كابين سزاوار نباشد .
مهر رخشا ليك از او مرمود جويد اجتناب مشك بويا ليك از او مزكوم دارد انزجار . قاآنى .

مهرش چيست كه هشت يكش باشد .

بسى قليل و اندك است .
مهر فلك كين و نشاطش غم است سور جهان نزد خرد ماتم است . خواجو .

مهر كز عقل بود كم نشود

مردم از زيركان دژم نشود . . .
مهر جاهل چو مهره‌گردان است * مهر كز عقل بود مهر آن است زانكه گردان و بىوفا باشد * چون هوا مهر كز هوا باشد با هوا مهر و كين چه درخورد است * كه هوا گاه گرم و گه سرد است با هوا خود بنيك و بد ماميز * چون بياميختى سبك بگريز بغض كز حكمتى بود دين است * مهر كز علتى بود كين است . )
سنائى .

مهر كز علتى بود كين است

بغض كز حكمتى بود دين است . . . )
سنائى .

مهر گياه دارد .

همه او را دوست دارند . نظير : مهرهء مار دارد .
مهر محكم شود ز خوشخوئى دوستى كم كند ترشروئى خلق خوش خلق را شكار كند صفتى بيش از اين چكار كند . اوحدى . رجوع به : زبان خوش مار را . . . ، شود .

مهرم حلال جانم آزاد .

مرا طلاق گوى مهر نخواهم .
مهر مفكن بر اين سراى سپنج كين جهانست بازى و نيرنج . نيك او را فسانه دارد شد ( كذا ) « 1 » بد او را كمرت سخت بتنج . رودكى .
مهر منير را كه معرف به از فروغ ابر مطير را كه مؤيد به از مطر . قاآنى .

مهرورزى با اياز از خسرو غزنين خوش است .

( عقل كل را راى محمودت اياز خاص خواند . . . ) كاتبى .
هامش
( 1 ) وارى شو ؟