گر شكافى بمعرفت همه موى * ور زبان تو هست گوهرپاش
يكسر موى بيش و كم نشود * ز آنچه بنگاشت در ازل نقاش .
عطار .
رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .
موى عزرائيل به تنش هست .
مهيب و سهمناك است .
مويى بريسمانى مدد است .
مهتاب بجاى كرباس پيمودن . مهتاب بگز پيمودن .
مهتاب پيمودن .
ساحران مهتاب پيمايند زود * پيش بازرگان و زر گيرند سود
سيم بربايند زينگون پيچپيچ * سيم از كف رفته و كرباس هيچ
اين جهان جادوست ما آن تاجريم * كه از او مهتاب پيموده خريم
گز كند كرباس پانصد گز شتاب * ساحرانه او ز نور ماهتاب
چون ستد او سيم عمرت اى رهى * سيم شد كرباس نى كيسه تهى .
مولوى .
چو اين اوصاف نيكو حصر كردم با خرد گفتم * بدين دعوى كه برخيزد درينمعنى چه فرمائى
خرد زان طيره گشت الحق به من گفتا كه با من هم ؟ * به گز مهتاب پيمائى به گل خورشيد اندائى .
انورى .
گفت ديوانه مشو ديده ز مهتاب بدوز * وقت آن نيست كه مهتاب بگز پيمائى .
قاآنى .
چو ميخواندم از گفتهء باستان * نمىآمدم باور اين داستان
كه جادو چو مرد فروشنده بز * كند جاى كرباس مهتاب گز .
مرحوم اديب .
چند مهتاب بر تو پيمايد * اين و آن در بهاى روى چو ماه
اى دريغ آن بر چو سيم سپيد * كه فروشى همىبسيم سياه .
انورى .
رجوع به : آب با غربال . . . ، شود .
مهتاب را به گل اندودن .
رجوع به : آفتاب را به گل . . . ، شود .
مهتاب نرخ ماست را ميشكند .
زردى ماست كه دليل بر داشتن چربو و روغن كند در پيش مهتاب نامرئى است . نظير : سگ سفيد ضرر پنبهفروش است .
مهتاب و كتان .
دو ضد .
ولى تو گهر است و وفاق تو خورشيد * عدوى تو قصب است و خلاف تو مهتاب .
وطواط .
رجوع به : كتان و مهتاب شود .
مهتر آن به كه درشت است نه نرم كه درشتى صفت فحل رم است خارپشت است كمآزار و درشت مار نرم است سراپاى سم است آب نرم است ولى خائنطبع سادهرنگ است ولى پيچ و خم است