سنگ در عين درشتى است امين * لاجرم گاه محك گه حكم است .
( گه كند تندى و گه بخشش از آنك * بحر تند است و گهربخش هم است . . . )
خاقانى .
مهتران جهان همه مردند مرگ را سر همه فرو كردند از هزاران هزار نعمت و جاه روز آخر يكى كفن بردند .
رودكى .
مهتر نشود گرچه قوى گردد كهتر گاهى نشود گرچه هنر دارد چاهى .
قطران . نظير : سگ كه چاق شد قورمهاش نميكنند .
مهتر و كهتر و وضيع و شريف از فلك مستمند و رنجورند دوستان گر بدوستان نرسند اندر اين روزگار معذورند .
انورى .
مهترى گر بكام شير در است رو خطر كن ز كام شير بجوى
( . . . يا بزرگى و عز و نعمت و جاه * يا چو مردانت مرگ روياروى . )
حنظلهء بادغيسى .
نظير :
ذق الهتف ان شئت العلى و اترك الردى * فنيل الامانى بالمنية مكسوف .
ابن ابى الحديد .
كسى به گردن مقصود دست حلقه كند * كه پيش تير بلاها سپر تواند بود
چو نيشكرا گرت خوشدلى همىبايد * ز پاى تا بسرت در كمر تواند بود
كلاه ملك طلب ميكنى قبا در بند * كه سرفرازى در بيم سر تواند بود .
سر فرازد چو نيزه هر مردى * كه ميان جنگ را چو نيزه ببست .
مسعود سعد .
نظير : يا تخت يا تخته . رجوع به : ز ترسنده مردم برآيد . . . ، شود .
مه چو لاغر شود انگشتنما ميگردد .
بىرياضت نتوان شهره آفاق شدن . . . )
مه در شب تيره آفتاب است .
چون عشق بود بدل صواب است . . . )
امير خسرو دهلوى .
نظير ، در بيابان لنگه كفش كهنه نعمت خداست .
مهدى چو بيايد بشود آفت يأجوج عيسى چو بيايد برود فتنهء دجال .
معزى .
مه را ز كاستن نبود هيچ ننگ و عار
اى چون مه چهارده در كاهش و كمى . . .
ماه ار همه تمام نكاهد هرآنچه هست * آخر برآيد از فلك ارچه نزاز و زار
آخر فزون شود كه فزونى ز كاستيست * وز پستى آردش به بلندى ده و چهار . )
مسعود سعد .
مهربان بدگمان باشد .
نظير : ان الشقيق بسوء ظن مولع .
مهربانان زخمها خوردند و نخروشيدهاند .
اوحدى از جور آن نامهربانت ناله چيست . . . )
اوحدى .
مهربانى مهربانى آرد .
نظير : از دل بدل راه است .
مهر جهانتاب را بياسهء خفاش كس نتواند نهفت خيره به پنگان .