چنان عشق تو در من معتكف شد * كه گر موئى شود جان درنگنجد .
عطار .
نيست آنجا جز فنا را هيچ روى * ز انكه آنجا درنگنجد هيچ موى .
عطار .
مىنگنجد راست اين سر در جهان * ليك موئى درنگنجد اين زمان .
عطار .
خود ميان من و تو موى اگر مىگنجد * جز ميان تو ، پس اين رنج دل بنده هباست .
كمال اسمعيل .
نقاش حسن شكل ميانت ز نازكى * پرداخت آنچنانكه نگنجيد مو در او .
فغانى .
شكرانه چون گذارم كامروز يار با من * زان سان شده كه موئى اندر ميان نگنجد .
شيخ نجم الدين كبرى . نقل از رسالهء عقل و عشق شيخ .
بر بديهه و ارتجال و برفور و استعجال و ارتحال اين هرچهار مشكل انفصال كنم چنان كه با دقت او مويى درنگنجد و با رقت او مورى راه نيابد . مقامات حميدى .
گنج موئى نيست كس را آنزمان * گر همه موئى نگنجد در ميان .
عطار .
هركه را زين جايگه بوئى بود * درنگنجد گر همه موئى بود .
عطار .
چون ميان من و تو هيچ نمىگنجد موى * خود چه حاجت كه بحاجت دهى البته پيام .
سلمان ساوجى .
موى را جوال كردن .
نظير : ريسمان طناب كردن . يك كلاغ چهل كلاغ كردن .
موى را در چشم ديگران مىبيند و شاهتير را در چشم خود نمىبيند .
موى را طناب كردن .
نظير : يك كلاغ چهل كلاغ كردن .
موى را هفت بخش كردن .
بسيار دقيق و باريكانديش بودن .
موى سپيد است مار سياه .
جوان زن چو بيند جوانى هژير * بنيكى نينديشد از شوى پير
عروس جوان گفت با پير شاه * كه . . . )
بدايعى بلخى . رجوع به : زن جوانرا اگر تيرى . . .
و رجوع به : چو پيريت سيمين كند . . . ، شود .
موى سر را گران ندارد .
مبين در همسرى من زيان هيچ * كه مو سر را نميدارد گران هيچ .
كاتبى .
نظير : مژه به چشم زيادتى نكند .
موى سفيد است و گاو سياه .
ميانه و فاصلهء گزاف بين اين دو عده هست . مثال :
ز لشكر نگه كن بدين رزمگاه * كه موى سفيديم و گاو سياه .
فردوسى .
مويشرا آتش زدند .
در همان لحظه كه حضور او ضرور بود فرا رسيد .
مويش را در آسيا سفيد كرده است .
با پيرى بسى بىتجربه و نادان است .
گر روى او سياه شد از فقر و فاقه است * ور موى او سفيد شد از آسيا شده است
اميدى رازى .
موى شكافتن .
باريكبين و دقيق بودن .