تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1759

مساهمون:

ص١٧٥٩
چنان عشق تو در من معتكف شد * كه گر موئى شود جان درنگنجد .
عطار .
نيست آنجا جز فنا را هيچ روى * ز انكه آنجا درنگنجد هيچ موى .
عطار .
مىنگنجد راست اين سر در جهان * ليك موئى درنگنجد اين زمان .
عطار .
خود ميان من و تو موى اگر مىگنجد * جز ميان تو ، پس اين رنج دل بنده هباست .
كمال اسمعيل .
نقاش حسن شكل ميانت ز نازكى * پرداخت آن‌چنان‌كه نگنجيد مو در او .
فغانى .
شكرانه چون گذارم كامروز يار با من * زان سان شده كه موئى اندر ميان نگنجد .
شيخ نجم الدين كبرى . نقل از رسالهء عقل و عشق شيخ . بر بديهه و ارتجال و برفور و استعجال و ارتحال اين هرچهار مشكل انفصال كنم چنان كه با دقت او مويى درنگنجد و با رقت او مورى راه نيابد . مقامات حميدى .
گنج موئى نيست كس را آنزمان * گر همه موئى نگنجد در ميان .
عطار .
هركه را زين جايگه بوئى بود * درنگنجد گر همه موئى بود .
عطار .
چون ميان من و تو هيچ نمىگنجد موى * خود چه حاجت كه بحاجت دهى البته پيام .
سلمان ساوجى .

موى را جوال كردن .

نظير : ريسمان طناب كردن . يك كلاغ چهل كلاغ كردن .

موى را در چشم ديگران مىبيند و شاه‌تير را در چشم خود نمىبيند .

موى را طناب كردن .

نظير : يك كلاغ چهل كلاغ كردن .

موى را هفت بخش كردن .

بسيار دقيق و باريك‌انديش بودن .

موى سپيد است مار سياه .

جوان زن چو بيند جوانى هژير * بنيكى نينديشد از شوى پير عروس جوان گفت با پير شاه * كه . . . )
بدايعى بلخى . رجوع به : زن جوانرا اگر تيرى . . . و رجوع به : چو پيريت سيمين كند . . . ، شود .

موى سر را گران ندارد .

مبين در همسرى من زيان هيچ * كه مو سر را نميدارد گران هيچ .
كاتبى . نظير : مژه به چشم زيادتى نكند .

موى سفيد است و گاو سياه .

ميانه و فاصلهء گزاف بين اين دو عده هست . مثال :
ز لشكر نگه كن بدين رزمگاه * كه موى سفيديم و گاو سياه .
فردوسى .

مويشرا آتش زدند .

در همان لحظه كه حضور او ضرور بود فرا رسيد .

مويش را در آسيا سفيد كرده است .

با پيرى بسى بىتجربه و نادان است .
گر روى او سياه شد از فقر و فاقه است * ور موى او سفيد شد از آسيا شده است
اميدى رازى .

موى شكافتن .

باريك‌بين و دقيق بودن .