نظير : موى بر ناخن رستن .
موى بر ناخن رستن .
مثال :
مرا گر موى بر ناخن برستى * دل من اين گمان بر وى نبستى .
ويس و رامين .
دانى كه من از زلف تو كى دست بدارم * آن روز كه بر ناخن من موى برآيد .
مجد همگر ؟ سراج قمرى ؟
جهان عشق دريائيست بىبن * دگر موئيست بررويد ز ناخن .
اسرارنامه .
نظير : موى بر كف دست رستن .
موى بينى كسى شدن .
نظير : سرخر .
موى چون شد سفيد و پشت نگون خيمهء عمر را شكست ستون .
مكتبى .
رجوع به : چو پيريت سيمين كند . . . ، شود .
موى خود را همىخضاب كنى خويشتن را همىعذاب كنى .
رجوع به : من موى خود . . . شود .
موى در درزش نميرود ( يا ) نمىگنجد .
مثال :
هنرپيشهگان تيشه برداشتند * نمودند هرچ از هنر داشتند
كشيدند كشتى به دريا كنار * بسالى كموبيش بيش از هزار
اساسى كه بر آب داند ستاد * شتابنده كوهى ز آسيب باد
مهندس ز پيوند آگه نبود * كه در درز او موى را ره نبود .
امير خسرو دهلوى .
موى در ديده بود كوه عظيم .
گرچه يك مو بد گنه كو جسته بود * ليك آن مو در دو ديده رسته بود
بود آدم ديدهء نور قديم . . . )
مولوى .
مو در كار كسى نخزيدن .
تمثل : و وى ثقه و امين بود كه موى در كار وى نتوانستى خزيد و نفسى بزرگ و رائى روشن داشت . ابو الفضل بيهقى .
موى در ميان دو تن نگنجيدن .
تمثل :
لب اندر لب نهاده روى بر روى * نگنجد در ميان هر دوشان موى .
ويس و رامين .
چو جوى آب شد از درگه تو مانع من * نمىتوانم ازينرو بدرگه تو رسيد
بدرگهت بر از آن جوى آب سايل شد * كه صيت جود تو از هركه در جهان بشنيد
ميانهء من و خسرو چو مو نمىگنجد * صفاى آب همانا بدين دقيقه خريد
( كذا )
كه در ميان من و حضرت مبارك شاه * بجز صفا نتواند كسى دگر گنجيد .
اثير اومانى .
كجا رسم بكنار تو با تنى چون موى * كه موى با تو مرا در ميان نمىگنجد .
اثير اومانى .
گفتم بميان من و تو موى نگنجد * زان لاجرم از بنده نهان كرد ميان را .
ظهير .