كز صلح ميان گربه و موش * بر باد رود دكان بقال .
ايرج ميرزا .
موكب روباه را ترتيب رفتن بكسلد چون بجنگ آيد برون شير ژيان از مرغزار .
معزى .
موم از سر نرميست چنان نقشپذير .
از نفثة المصدور زيدرى .
مؤمن مسجد نديده .
مؤمن نه مقصر بود اى مرد نه غالى .
خوارى مكش و كبر مكن بر ره دين رو . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : اسب راه آن است . . . ، شود .
مؤمن و ترسا جهود و نيك و بد جملگان را هست رو سوى احد بلكه سنگ و خاك و كوه و آب را هست واگشت نهانى با خدا .
مولوى .
مؤمن و سجادهء خود كافر و زنار خويش .
هر كسى را ميل با چيزى و خاطر با كسيست . . . )
اوحدى .
موم هر جاى كه آتش بود افتد بگداز .
خشم شاه آتش تيز است و بدانديش چو موم . . . )
فرخى .
مونس فرداى تو امروز تست .
عدل تو قنديل شبافروز تست . . . )
نظامى .
موى از زبانش برآمدن .
رجوع به : مو از زبانش . . . ، شود .
موى از شير كشيدن .
شبيه :
كو ببيند سر و فكر و جستجو * همچو اندر شير خالص تار مو .
مولوى .
رجوع به : مثل موى از شير . . . ، شود .
موى از ماست كشيدن .
رجوع به : مثل موى از ماست . . . ، شود .
موى برآوردن شتر ( ؟ ) يك نكته هم از باب شتر لايق حال است تا بنده بر آن نكته حكايت بسر آرد اى شاه در اين فصل شتر موى بيفكند ترسم شتر من بغلط موى برآرد .
اخسيكتى در تقاضاى شتر از ممدوح .
موى بر اندام راست شدن ( يا ) سوزن شدن .
سخت ترسيدن . مثال :
گوشهء دامانت چو روزن شود * موى بر اندام تو سوزن شود .
امير خسرو دهلوى .
يك سر موى بر اندام تو گر كج گردد * مويها گردد از آن بيم بر اندامم راست .
كمال اسمعيل .
موى بر كف دست برآمدن .
مثال :
مو برآمد به كف و زلف تو نامد بكفم * وه از اين بخت كه من دارم وزين خو كه تراست .
كمال اسمعيل .
بر كف دست اگر موى برون ميايد * ميرسد دست به موى كمر يار مرا .
صائب .