هرروز بمير صدره و زنده بباش * كآسان نبود تو را بيكبار بمرد .
عطار .
شرط روز بعث اول مردن است * زانكه بعث از مرده زنده كردن است .
مولوى .
بمير اى دوست پيش از مرگ اگر مى زندگى خواهى * كه ادريس از چنين مردن بهشتى گشت پيش از ما .
سنائى .
چون پيش اجل بمرد درويش * در خود بيند قيامت خويش .
اوحد الدين .
تا چنين زندهاى تو در خوابى * چون بميرى تمام دريايى
هركه پيش از اجل تواند مرد * بچنين راه ره تواند برد .
اوحدى .
مردان كه ره خدا سپردند * در حالت زندگى بمردند .
امير حسينى ساداة .
مت يوم الذى ولدت . على عليه السلام . مت بالارادة تحيى بالطبيعة .
حقا كه بهر دو كون اميرى * گر پيشتر از اجل بميرى .
امير حسينى ساداة .
نظير : لن يلج ( او ) لن يدخل ملكوت السموات من لم يولد مرتين . منسوب بعيسى عليه السلام .
موجود را به مفقود و يافته را بنايافته مفروش .
خواجه رشيد وزير غازان .
رجوع به : سركهء نقد . . . ، شود .
موحد الهى بود نه لاهى .
از كشف المحجوب .
اشاره :
نور الهى ز ملاهى مخواه * حكم اوامر ز نواهى مخواه .
خواجو .
موحد جبرى قول و قدرى فعل باشد .
جلابى غزنوى . نظير : التوحيد دون الجبر .
و فوق القدر . رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .
مودت اهل صفا چه در روى و چه در قفا .
مؤذن بد را مزن و بد مگوى لحن خوش آموز و تو كن موذنى .
ناصر خسرو .
رجوع به : گر تو بهتر ميزنى . . . ، شود .
مؤذن ميخوارگان .
خروس . مثال : آمد بانگ خروس موذن ميخوارگان . منوچهرى .
باعث كار صبوحت باد وقت صبحدم * بانگ آن مرغى كه او ميخوارگان را موذن است .
معزى .
مور بر دانه چرا لرزان بدى گر از آن يك دانه خرمندان بدى .
مولوى .
مور به ماه نرسد .
اى مورچهء خط بدميدى آخر * بر گرد مهش خطى كشيدى آخر
گويند كه در مه نرسد هرگز مور * اى مور به ماه چون رسيدى آخر .
عطار .
مورچگان را چو بود اتفاق شير ژيان را بدرانند پوست .
سعدى .
رجوع به : آرى باتفاق . . . ، شود .