تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1751

مساهمون:

ص١٧٥١
به صورت ذيل در مثنوى مظبوط است .
نى براى آنكه من سودى كنم * وز برهنه پوستينى بركنم .
من نميگويم سمندر باش يا پروانه باش چون بفكر سوختن افتاده‌اى مردانه باش

من نوكر سلطانم بادنجان باد دارد بلى ندارد بلى .

اين مثل به صورت مضبوط معروف است . و در شاهد صادق آمده است كه وقتى سلطان محمود گرسنه بود بادنجان بورانى پيش او آوردند از آن بخورد و گفت بادنجان نيك چيزيست نديمش در مدح بادنجان فصلى بليغ بگفت سلطان چون سير شد گفت بادنجانرا مضرتهاست نديم در مذمت آن مبالغت كرد سلطان گفت مردك همين زمان چه ميگفتى گفت من نديم سلطانم نه نديم بادنجان . دبير يكى از وزراء ناصر الدين شاه براى وزير قصه ميكرد كه ديروز در خانهء فلان الدوله بوديم سفرهء بزرگ گستردند . . . وزير بسابقهء عداوتى كه با آن كس داشت سخن دبير را بريده گفت مرده‌شوى او را ببرد با سفره‌اش . . . دبير شتابان گفت بلى قربان همين را ميخواستم عرض كنم سفرهء بدان بزرگى گستردند تنها دو كاسه اشكنه .

من نيز برآنم كه همه خلق برآنند .

كس نيست كه پنهان نظرى بر تو ندارد . . . )
سعدى .

من واداك لامر زال حين زواله .

حديث . آنكه ترا زى چيزى دوست گيرد چون آن چيز بشد ترا دشمن دارد .
من و تو عاقليم و ماه و خورشيد بر اين گردون گردان نيست غافل . منوچهرى .
من و تو هردو فرزند جهانيم ابر يك حال ماندن چون توانيم
( جهان چون آسيائى گرد گرد است * كه دادارش چنين گردنده كرده است . . . )
ويس و رامين . رجوع به : جهان هميشه چنين است و گرد . . . ، شود .

من وجد طلب .

شبلى . رجوع به : سبب يافتن طلب . . . ، شود .
من وسخته غدرة او فجرة لم ينقه بالرخص ماء القلزم .

من و سلوى را چه داند مرد سير و گندنا .

لطف لفظت كى شناسد مرد ژاژ و ترهات . . . )
سنائى . رجوع به : خر چه داند قيمت . . . ، شود .

من و گرز و ميدان و افراسياب .

نجويم بر اين كينه آرام و خواب . . . )
فردوسى .

من و گرز و ميدان پور پشنگ .

مرا جز به دو نيست امروز جنگ . . . )
فردوسى .

منه بيرون ز حد خويشتن پاى

برو سوداى بيهوده مپيماى . . . )
عطار . رجوع به : پا باندازهء گليم . . . ، شود .
منه تو رهى كان نه آئين بود كه تا ماند آن بر تو نفرين بود . فردوسى .