رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
يكى شاد و ديگر پر از درد و رنج چنين است رسم سراى سپنج .
فردوسى .
رجوع به : اگر دستم رسد بر چرخ . . . ، شود .
يكى شربت آب از پس بدسكال بود خوشتر از عمر هفتاد سال .
سعدى .
نظير :
و اللّه لم اشمت به فالكل رهن الممات * لكن من طيب الحيوة ان ترى موت العداة .
و ان حيوة المرء بعد عدوه * و ان كان يوما واحدا لكثير .
يكى شير و از گور و آهو قطارى .
يكى شاه و از خصم و دشمن هزارى . . . )
قطران .
نظير : صد كلاغ را يك كلوخ بس است .
يكى كرده بىآبروئى بسى چه غم دارد از آبروى كسى .
سعدى .
رجوع به : كسى كه با مادر . . . ، شود .
يكى كم است دو تا غم است سه تا خاطر جمع است .
يكى كم گفتن است و نه خموشى
( بچين شد پيش پيرى ، مرد هشيار * كه ما را از حقيقت كن خبردار
جوابش داد آن پير طريقت * كه ده چيز است در معنى حقيقت
بگويم با تو گر نيكو نيوشى * . . . .
ز خاموشيست در دست شهان باز * كه بلبل در قفس ماند ز آواز
چو چشمه تا بكى در جوش باشى * كه دريا گردى ار خاموش باشى . )
شيخ عطار .
رجوع به : اگر طوطى زبان مىبست . . . ، شود .
يكى كناس بيرون جست از كار مگر ره داشت بر دكان عطار چو بوى مشك از دكان برون شد همىكناس آنجا سرنگون شد برون آمد ز دكان مرد عطار گلاب و عود پيش آورد بسيار چو رويش از گلاب و عود تر شد دل كناس از آن بيهوشتر شد يكى كناس ديگر چون بديدش نجاست پيشبينى آوريدش مشامش از نجاست چون خبر يافت دو چشمش باز شد جانى دگر يافت .
عطار . نظير : بخنفسا چه كنى وصف نافهء اذفر .
يكى كند كان و يكى يافت گوهر .
به دو گفتم آرى چنين بود دايم . . . )
قطران .
رجوع به : اللّه اللّه كه تلف كرد . . . ، شود .
يكى كه اشتر را بر مناره نمىبيند تار موى در دهن اشتر چون بيند .
فيه ما فيه .