يكى نان نداشت بخورد پياز مىخورد اشتهايش باز بشود . و رجوع به : فقرهء قبل ، و رجوع به :
تركى را بده . . . ، شود .
يكى را بده راه نميدادند گفت تير و تركش مرا بخانهء رئيس بريد .
رجوع به .
فقرهء قبل شود .
يكيرا برآرد بچرخ بلند ز تيمار و دردش كند بىگزند وز انجاش گردان برد سوى خاك همىجاى ترس است و تيمار و باك هم آن را كه پرورد در بر بناز درافكند خيره بچاه نياز
( . . . يكيرا ز چاه آورد سوى گاه * نهد بر سرش بر ز گوهر كلاه
جهانرا ز كردار بد شرم نيست * كسى را بنزديكش آزرم نيست
هميشه بهر كار ( ؟ ) و بد دسترس * و ليكن نجويد خود آرام كس
چنين است رسم سپنجى سراى * بد و نيك را او بود رهنماى
ز بهر درم تا نباشى به درد * بىآزار بهتر دل رادمرد . )
فردوسى .
يكى را برآرد بچرخ بلند * يكى را به خاك افكند مستمند .
فردوسى .
يكى را برآرد بچرخ بلند * يكى را كند خوار و زار و نژند
نه پيوند با آن نه با اين بكين * نه شرم و نه دانش نه آئين نه دين .
فردوسى .
يكى را برآرد بابر بلند * دگر زو شود خوار و زار و نژند .
فردوسى .
يكى را برآرى بچرخ بلند * يكى را كنى خوار و زار و نژند
يكى را ز ماه اندر آرى بچاه * يكى را ز چاه اندر آرى به ماه
يكى را برآرى و شاهى دهى * يكى را به دريا بماهى دهى
نه با آنت مهر و نه با اينت كين * كه بهدان توئى اى جهانآفرين .
فردوسى .
يكى را دهد تاج و تخت بلند * يكى را كند خوار و زار و نژند
نه با آنش مهر و نه با اينش كين * نداند كس اين جز جهان آفرين .
فردوسى .
يكى را ز ماهى رساند به ماه * يكى را ز مه اندر آرد بچاه .
اسدى .
كه گيتى يكى نغز بازيگر است * كه هردم ورا بازى ديگر است
يكى را ز ماهى به ماه آورد * يكى را ز مه زير چاه آورد
فردوسى .
يكى را همىتاج شاهى دهد * يكى را به دريا بماهى دهد
يكى را برهنه سر و پاى سفت * نه آرام و خواب و نه جاى نهفت