رجوع به : بخور هرچه دارى . . . و رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
يكى نان نداشت بخورد پياز مىخورد اشتهايش باز شود .
رجوع به : تركى را بده . . . ، شود .
يكى نقصان مايه يكى شماتت همسايه .
سعدى . بازرگانيرا هزار دينار خسارت افتاد پسر را گفت نبايد اين سخن را با كسى در ميان آرى گفت اى پدر فرمان تراست ليكن خواهم كه مرا بر فايدهء آن مطلع گردانى كه در نهان داشتن آن مصلحت چيست گفت تا مصيبت دو نشود . . .
مگو انده خويش با دشمنان * كه لا حول گويند شادىكنان .
گلستان سعدى .
يكى نگفت خرت به چند .
( يا ) يكى نگفت هالو خرت به چند است .
يكى نيك به از هزاران رزاله يكى شاه به از هزاران بيادق .
اديب صابر .
يك يوسف و صد خريدار .
از مجموعهء امثال طبع هند . رجوع به : يك انار . . . ، شود .
يكى يك دانه يا خل مىشود يا ديوانه .
فرزند يگانهء خود را چون عادتا پدر و مادر سخت عزيز دارند و به دو عتاب روا ندارند نادان يا صاحب اخلاق زشت برآيد .
يكى يك مو به كچل بدهند كچل مودار شود .
بمزاح عدهء شما بسيار است و اگر هريك به من چيزى هرچند كم دهيد من از تنگدستى رهائى يابم .
يكى يكيست دو تا دو تا .
چون عدهء مردمان خانه بسيار باشد خرج فزونتر شود .
يلدغ العقرب طبعا .
رجوع به : نيش عقرب . . . ، شود .
يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ .
رجوع به : سطر 28 صفحهء 2064 كتاب شود .
يموت الرجل على ما عاش عليه .
يمين از يسار نشناختن .
بسيار نادان بودن . سخت مضطرب و پريشان خاطر بودن .
مثال :
توئى كه پيش و پس موكبت بسر بدود * هر آنكسى كه يمين از يسار نشناسد .
ظهير .
جوع به : دست راست از چپ . . . ، شود .
ينزل الصبر على قدر المصيبة .
منسوب بعلى عليه السلام .
ينكر فضل الشمس من كان اخفشا .
( فانكر ابناء الجهالة فضلها و . . . ) از تاج المآثر .
يوز و پنير .
دولت شاه جهان را گر ميان بندى چو گور * دولت آيد بر پيت چون يوز بر بوى پنير .
رضى نيشابورى .
ياد از تن همچون شيرش اى دل * كم كن كه نه يوز اين پنيرم .
اوحدى .
بدان مرد كند است دندان يوز * كه مالد زبان بر پنيرش دو روز .
سعدى .
يوسف بصبر خويش پيمبر شد رسوا شتاب كرد زليخا را .
ناصر خسرو .