رجوع به : بك جاميل و مناره . . . ، شود .
يكى گاه بايد پر از تف و تاب كه سازد هويدا نبهره ز ناب
( . . . نبهره شود آشكارا ز ساو * در آتش چو بانك كلاغ از چكاو . )
مرحوم اديب .
گاه بمعنى بوتهء زرگريست . رجوع به : عند الامتحان . . . ، شود .
يكى گفت كسرا زن بد مباد دگر گفت زن در جهان خود مباد .
سعدى .
رجوع به : چنين گفت با جفت خود . . . ، شود .
يكى گوهر برد بى كندن كان يكى در كار كان كندن كند جان .
امير خسرو دهلوى . رجوع به : اللّه اللّه كه تلف . . . ، شود .
يكى مرد نيك از در كارزار بجنگ اندرون به ز بددل هزار
( بيك مرد گردد شكسته سپاه * هميدونش يك مرد دارد نگاه . . . )
اسدى . نظير :
جنگ را ( يا ) فتح را يكنفر مىكند شكست را يكنفر مىخورد . پشت صد لشگر سوارى مىشود . مولوى .
و رجوع به : آنكه جنگ آرد . . . و رجوع به : چه يك مرد جنگى چه . . . ، شود .
يكى مرد و يكى مردار شد يكى بغضب خدا گرفتار شد .
بمزاح ، همگى از كار ماندند ، همگى مردند يا رفتند .
نظير :
مخالفان تو را هريكى بنوع دگر * زمانه در فتن آخر الزمان افكند
يكى بمرد و يكى را فلك بخنجر تو * گلو بريد و يكى را ز خانمان افكند .
ظهير .
يكى مرغ بر كوه بنشست و خاست چه افزود بر كوه و از وى چه كاست من آن مرغم و اين جهان كوه من چو مردم جهانرا چه اندوه من .
در مجلهء آينده اين شعر بفردوسى نسبت داده شده ! ! و فرهنگ انجمنآرا در ذيل لغت كاست آن را بنام نظامى ضبط كرده . رجوع به : جهان در جنب . . . ، شود .
يكى ميبرد يكى ميدوزد .
در نهان با يكديگر همعقيدهاند و از اينرو در پيدا و آشكار مانند هم سخن گويند .
يكى ميگفت مادرم را ميفروشم پرسيدند مادر را چگونه فروشى !
گفت نرخى نهم كه كس نخرد .
يكى ميمرد ز درد بىنوائى يكى ميگفت خانم زرك ميخواهى .
زرك يكى از هر هفت است و عامه بجاى زرك ميخواهى ، زردك ميخواهى گويند .
يكى ميهمانخانه برخاسته است تو مهمان جهان خوان آراسته است بخور زود از او ميهمان و از سير كه مهمان نماند بيكجاى دير .
اسدى .