يكى را دهد نوش از شهد و شير * بپوشد بديبا و خز و حرير
سرانجام هردو به خاك اندرند * بتاريك چاه مغاك اندرند .
فردوسى .
يكى شاد و ديگر پر از درد و رنج * چنين است رسم سراى سپنج .
فردوسى .
رجوع به : اگر دستم رسد بر چرخ . . . ، شود .
يكى را برآرد بچرخ بلند يكيرا به خاك افكند مستمند .
فردوسى .
رجوع به : فقرهء قبل ، شود .
يكيرا برآرد بچرخ بلند يكيرا كند خوار و زار و نژند .
( بگويش كه كردار گردان سپهر * هميشه چنين بود با كين و مهر . . . )
فردوسى .
رجوع به : يكى را برآرد بچرخ بلند ز تيمار و . . . شود .
يكيرا برآرد بچرخ بلند يكيرا كند خوار و زار و نژند نه پيوند با آن نه با اين بكين نه شرم و نه دانش نه آئين نه دين .
فردوسى .
رجوع به : يكى برآرد بچرخ بلند ز تيمار و . . . ، شود ،
يكيرا برآرد بابر بلند دگر زو شود خوار و زار و نژند .
( ز يزدان بترس و ز ما شرم دار * نگه كن بدين گردش روزگار . . . )
فردوسى .
رجوع به : يكى را برآرد بچرخ بلند ز تيمار و . . . ، شود .
يكيرا برآرى بچرخ بلند يكيرا كنى خوار و زار و نژند يكيرا ز ماه اندر آرى بچاه يكيرا ز چاه اندر آرى به ماه
( . . . يكيرا برآرى و شادى دهى * يكيرا به دريا بماهى دهى
نه با آنت مهر و نه با اينت كين * كه بهدان توئى اى جهانآفرين . )
فردوسى .
رجوع به : يكى را برآرد بچرخ بلند ز تيمار و . . . ، شود .
يكيرا برآرى و شاهى دهى پس آنگه به دريا بماهى دهى .
جهانگشا ، جلد اول صفحهء 201 .
يكيرا برد ديگر آرد بجاى جهانرا نمانند بىكدخداى
رجوع به : هر كسى پنج روزه نوبت . . . ، شود .
يكيرا بگير ديگريرا دعوى كن
يكيرا بيهنر مال از عدد بيش يكى با صد هنر دلتنگ و دلريش
ناصر خسرو .
رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، و رجوع به : اسب تازى شده . . . ، شود .