. رجوع به : آدم خودش بميرد . . . ، شود .
يكيرا خانه بد آتش گرفته دلش را شعلهء ناخوش گرفته دوان با چشم گريان و دل ريش به آب و اشك ميكشت آتش خويش برو بگذشت ناگه ابلهى مست نمك خورده كبابى كرده بر دست به دو گفت ايكه آتش ميكشى تند بيا و شعله چندانى مكن كند كه من بر آتش اندازم كبابى تو را نيز اندر اين باشد ثوابى .
امير خسرو دهلوى . رجوع به : العصفور فى النزع . . . ، و رجوع به : رفتم ثواب كنم . . . ، شود .
يكيرا دهد تاج و تخت بلند يكيرا كند خوار و زار و نژند نه با آنش مهر و نه با اينش كين نداند كس اين جز جهانآفرين .
فردوسى .
رجوع به : يكى را برآرد بچرخ بلند ز تيمار و . . . ، شود .
يكيرا ز ماهى رساند به ماه يكيرا ز مه اندر آرد بچاه .
اسدى .
رجوع به : يكى را برآرد بچرخ بلند ز تيمار و . . . ، شود .
يكيرا ز ماهى به ماه آورد يكيرا ز مه زير چاه آورد .
( كه گيتى يكى نغز بازيگر است * كه هردم ورا بازى ديگر است . . . )
فردوسى .
رجوع به : يكى را برآرد بچرخ بلند ز تيمار و . . . ، شود .
يكيرا كه ديدى بچاه افتاده يك لگد هم بزن بروش .
يكيرا گفتند عيبت هست گفت نه گفتند عيبجويت هست گفت بسيار گفتند چنان دان كه معيوبتر كس توئى .
از قابوسنامه . نظير : بدى يا بدگو دارى .
يكيرا همىتاج شاهى دهد يكيرا به دريا بماهى دهد يكيرا برهنه سر و پاى سفت نه آرام و خواب و نه جاى نهفت يكيرا دهد نوش از شهد و شير بپوشد بديبا و خز و حرير سرانجام هردو به خاك اندرند بتاريك چاه مغاك اندرند .
فردوسى .
رجوع به : يكى را برآرد بچرخ بلند ز تيمار و . . . ، شود .
يكى روز مرد آرزومند نان دگر روز بر كشورى مرزبان .
( چنين است كيهان ناپايدار * در او تخم بد تا توانى مكار . . . )
فردوسى .
يكى سرى با دوستى بگفت گفت ياد گرفتى گفت نى فراموش كردم .
كيمياى سعادت . رجوع به : آن شنيدى كه گفت دمسازى . . . ، شود .
يكى سينهء شير باشدش جاى يكى كركس و ديگرى را هماى .
فردوسى .