نه مر پادشاه و نه مر بنده را * شناسد نه نادان و داننده را .
اسدى .
يكى درجى بصحرا بس كلان يافت پر از مشتى شبه ديدش چو بشكافت .
پروين .
يكى در چهارشنبه گم كرد و ديگرى يافت .
يكى درد و يكى درمان پسندد يكى وصل و يكى هجران پسندد
( . . . من از درمان و درد و وصل و هجران * پسندم آنچه را جانان پسندد .
بابا طاهر .
نظير :
متاع كفر و دين بىمشترى نيست * گروهى اين گروهى آن پسندند .
يكى درزى است اين جهان بىهنر پلاس ابره سازد پرند آستر
( . . . چو من تلخ پاسخ عرب ديدمش * ز شير شتر زان نپرسيدمش
خميده ستون است و لرزان رواق * هراسان نشين زير اين كهنه طاق . )
مرحوم اديب .
يكى دفتر است اين جهان اى پسر نبشته در آن نامها سربسر بنيكى نويس اندر آن نام خويش كه تا بهره يا بى ز ايام خويش .
مرحوم اديب . رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، و رجوع به : بگيتى جز از دست . . . ، و رجوع به :
الناس احاديث ، شود .
يكى دفترى بس شگرفست گردون ورقها پياپى نمودار دارد كند آشكارا بما اندكاندك نهان هرچه در طى طومار دارد .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
يكى دو بيند البته ديدهء احول سخن كج آيد بىهيچ شك ز لهجهء لوش .
فخرى . لوش بمعنى كجزبان است . رجوع به : يك دو بيند همى . . . ، شود .
يكى دهش را ميفروخت كه در ده ديگر كدخدا شود .
نظير : باع كرمة و اشترى معصرة . تاكستان فروختن و چرخشت خريدن . خر دادن خيار ستدن . كرهها را روغن كردن كلند بسوزن دادن .
يكيرا بده درندادند جاى همىگفت برده منم كدخداى .
( به من تاج و تخت شهى چون دهى * كه هست از تو خود تخت شاهى تهى . . . )
اسدى رجوع به : اندر همه ده جوى نه . . . ، و رجوع به : فقرهء بعد ، شود .
يكيرا را بده راه نميدادند خانهء كدخدا را مىپرسيد .
تمثل :
گر كافرى از خدا چرا مىپرسى * ور خود كرى از نوا چرا مىپرسى
زان پس كه تو را راه ندادند بده * از خانهء كدخدا چرا مىپرسى .
آصف ابراهيمى .