يكى تن كه در پيش صد تن بود اگر خود تهمتن بود زن بود .
امير خسرو .
رجوع به : آرى باتفاق . . . ، شود .
يكى تيرى افكند و در ره فتاد وجودم نيازرد و رنجم نداد تو برداشتى و آمدى سوى من همىدرسپردى به پهلوى من .
سعدى .
رجوع به : باكم از تركان . . . ، شود .
يكى جامهء زندگانيست تن كه جان داردش پوشش خويشتن بفرسايد آخرش چرخ بلند چو فرسوده جامه ببايد فكند تن ما چو ميوه است و او ميوهدار بچيند يكى روزه ميوه ز دار .
اسدى .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
يكى چاره تاريك ژرف است آز بنش ناپديد و سرش پهن باز سرائيست بر وى بىاندازه در چو يك در ببندى گشايد دگر
( . . . بهر درش غوليست افكنده دام * منه تا توان اندرين دام گام
پراكنده عمر و درم گرد گشت * بخور كت بخوارى ببايد گذشت . )
اسدى .
رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
يكى چيز گرد آرد از هر درى كشد رنج و آسان خورد ديگرى .
اسدى .
رجوع به : اللّه اللّه كه تلف كرد . . . ، شود .
يكى خانه آباد هرگز نكرد كه از ده فزون برنياورد گرد .
( بسان درختيست گردنده دهر * گهى زهر بارش گهى پادزهر . . . )
اسدى .
رجوع به : يكى تا نيابد غم . . . ، و رجوع به : تا نميرد يكى بناكامى . . . ، شود .
يكى داستان زد هژبر ژيان كه چون بر گوزنى سرآيد زمان زمانه بر او دم همىبشمرد بيايد كه بر شير نر بگذرد .
فردوسى .
رجوع به : اشتر چو هلاك گشت . . . ، و رجوع به : همان از تن خويش نابوده سير . . . ، شود .
يكى دان از او هرچه آيد همى چو جاويد با تو نپايد همى .
( مدار ايچ تيمار با جان بهم * بگيتى مكن جاودان دل دژم
كه ناپايدار است و ناسازگار * چنين بود تا بود اين روزگار . . . )
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود .
يكى دايره است آبگون چنبرى فراوان در اين دايره داورى