نك شياطين كسب و خدمت ميكنند * ديگران بسته بأصفادند و بند
اصل ظلم ظالمان از ديو بود * ديو در بند است استم چون نمود
ملك زان داده است ما را كن فكان * تا ننالد خلق سوى آسمان
تا به بالا برنيايد دودها * تا نگردد مضطرب چرخ و سها
تا نلرزد عرش از نالهء يتيم * تا نگردد از ستم جانى سقيم
ز آن نهاديم از ممالك مذهبى * تا نگردد بر فلكها يا ربى
منگر اى مظلوم سوى آسمان * كآسمانى شاه دارى در زمان
گفت پشه داد من از دست باد * كو دو دست ظلم بر ما برگشاد
ما ز ظلم او به تنگى اندريم * با لب بسته از او خون ميخوريم
پس سليمان گفت اى زيبا دوى * امر حق بايد كه از جان بشنوى
حق به من گفته است هان اى دادور * مشنو از خصمى تو بىخصم دگر
تا نيايد هردو خصم اندر حضور * حق نيايد پيش حاكم در ظهور
خصم تنها گر برآرد صد نفير * هان و هان بىخصم قول او مگير
من نيارم رو ز فرمان تافتن * خصم خود را رو بياور سوى من
گفت قول تست برهان و درست * خصم من باد است و او در حكم تست
بانك زد آن شه كه اى باد صبا * پشه افغان كرد از ظلمت بيا
هين مقابل شو تو با خصم و بگو * پاسخ خصم و بكن دفع عدو
باد چون بشنيد آمد تيز تيز * پشه بگرفت آن زمان راه گريز
پس سليمان گفت اى پشه كجا * باش تا بر هردو رانم من قضا
گفت اى شه داد من از بود اوست * خود سياه اين روز من از دود اوست
او چو آمد من كجا يابم قرار * كه برآرد از نهاد من غبار .
مولوى .
يكيتان من باشيد يكيتان نيم من .
نظير :
نيست گنجائى دو من در يك سرا .
مولوى .
رجوع به : اگر از هردو جانب . . . ، شود .
يكى تا نيابد غم رفته چيز بدان هم نگردد يكى شاد نيز
( چنين است و زين گونه تابد بس است * زيان كسى سود ديگر كس است . . . )
اسدى .
نظير :
تا نميرد يكى بناكامى * ديگرى شادكام ننشيند .
و رجوع به : يكى خانه آباد هرگز . . . شود .
يكى تشنه ميگفت و جان ميسپرد خنك نيكبختى كه در آب مرد .
سعدى .