رجوع به : اين جهان كو هست . . . ، و رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
يكى بگو يكى بشنو .
يكى بود كه رساند حساب را بهزار .
يكى توئى كه بفضل از حساب بگذشتى . . . )
اديب صابر . رجوع به : قطره قطره جمع گردد . . . ، شود .
يكى بهر سكبا زنان روزه بست چو نان خورده شد ديك سكبا شكست .
( چو كم را نخوردى باميد بيش * كمت نيز ترسم گريزد ز پيش . . . )
امير خسرو .
رجوع به : كليچه ميفكن . . . ، شود .
يكى پرسيد از آن شوريده ايام كه تو چه دوست دارى گفت دشنام كه هر چيزى كه ديگر ميدهندم بجز دشنام منت مىنهندم .
اسرارنامهء عطار .
رجوع به : آفة السماح . . . ، شود ،
يكى پشه شكايت كرد از باد بنزديك سليمان شد بفرياد كه ناگه باد تندم در زمانى بيندازد جهانى در جهانى سليمان پشه را نزديك بنشاند پس آنگه باد را نزديك خود خواند چو آمد باد از دورى بتعجيل گريزان شد از او پشه به صد ميل سليمان گفت نيست از باد بيداد و ليكن پشه مىنتواند استاد .
عطار
پشه آمد از حديقه و از گياه * وز سليمان نبى شد دادخواه
كايسليمان معدلت مىگسترى * بر شياطين و آدمى ديو و پرى
مرغ و ماهى در پناه عدل تست * كيست آن گمگشته كش فضلت نجست
داد ده ما را كه بس زاريم ما * بىنصيب از باغ و گلزاريم ما
مشكلات هر ضعيفى از تو حل * پشه باشد در ضعيفى خود مثل
شهره ما در ضعف و اشكسته پرى * شهره تو در لطف و مسكينپرورى
اى تو در اطباق قدرت منتهى * منتهى ما در كمى و گمرهى
داده ده ما را از اين غم كن جدا * دشت گير اى دست تو دست خدا
پس سليمان گفت اى انصافجو * داد و انصاف از كه ميخواهى بگو
كيست آن ظالم كه از باد بروت * ظلم كرده است و خراشيده است روت
اى عجب در عهد ما ظالم كجاست * كو نه اندر حبس و در زنجير ماست
چونكه ما زاديم ظلم آن روز مرد * پس بعهد ما كه ظلمى پيش برد
چون برآمد نور ظلمت نيست شد * ظلم را ظلمت بود اصل و عضد