تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 2052

مساهمون:

ص٢٠٥٢
اميد هست . تا نفس هست اميد هست . يكدم و هزار اميد .

يك نفس و اينهمه تاثير بين .

سخت مبارك نفس است اين صبا . . . )
جمال الدين عبد الرزاق .

يك نه بگو نه ماه بدل مكش .

نظير : بلى گفتى فتادى در بليه . يك نه و صد آسانى . رجوع به : فقرهء بعد ، شود .

يك نه صد و هزار آسانى .

تمثل :
از تو پرسم غمم خورى گو نه * يك نه و صد هزار آسانى .
عمادى شهريارى . رجوع به : فقرهء قبل شود .
يك وجب نيستى و پندارى كز سرت تا به آسمان وجبيست .
( تو بدين كوتهى و مختصرى * اينهمه كبر و ناز بو العجبى است . . . )
جمال الدين عبد الرزاق . نظير : ميخ طويلهء پاى خروس . و رجوع به : جهان در جنب اين . . . ، شود .

يك و دو كردن .

ستيزه و مجادله كردن . مثال :
بجز خموشى راه دگر نمىبينم * كه نيست زهرهء يك و دو كردنم يارا .
كمال اسمعيل .

يك هوا از دو عقل بگريزد .

با دو عاقل هوا نياميزد . . . )
مولوى . رجوع به : امرهم شورى . . . ، شود .

يك يار ( يا ) يك دوست ، بسنده كن چو يكدل دل دارى .

تمثل :
با غير چرا قرار گيرم * يكدل بودم دو بار گيرم .
امير حسينى سادات . رجوع به : خدا يكى يار يكى ، شود .

يك يار يار به از صد برادر ناسازگار .

يكى آلوده‌اى باشد كه شهرى را بيالايد چو از گاوان يكى باشد كه شهرى را كند ريخن . رودكى . رجوع به : چو در قومى يكى . . . ، شود .

يكى از بام افتاد ديگرى را گردن شكست .

جامع التمثيل .

يكى از جنود شيطان عادت است .

كيمياى سعادت رجوع به : از خلاف آمد عادت . . . ، شود .

يكى از سيرى ميميرد يكى از گرسنگى .

نظير : يكى بخورد پاك يكى بخورد خاك ! رجوع به : اگر دستم رسد . . . ، شود .

يكى از هزار .

مثال :
مقدار نه سپهر خرد گر كند قياس * با اوج همت تو يكى باشد از هزار .
سلمان ساوجى .