اميد هست . تا نفس هست اميد هست . يكدم و هزار اميد .
يك نفس و اينهمه تاثير بين .
سخت مبارك نفس است اين صبا . . . )
جمال الدين عبد الرزاق .
يك نه بگو نه ماه بدل مكش .
نظير : بلى گفتى فتادى در بليه . يك نه و صد آسانى .
رجوع به : فقرهء بعد ، شود .
يك نه صد و هزار آسانى .
تمثل :
از تو پرسم غمم خورى گو نه * يك نه و صد هزار آسانى .
عمادى شهريارى .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
يك وجب نيستى و پندارى كز سرت تا به آسمان وجبيست .
( تو بدين كوتهى و مختصرى * اينهمه كبر و ناز بو العجبى است . . . )
جمال الدين عبد الرزاق .
نظير : ميخ طويلهء پاى خروس . و رجوع به : جهان در جنب اين . . . ، شود .
يك و دو كردن .
ستيزه و مجادله كردن .
مثال :
بجز خموشى راه دگر نمىبينم * كه نيست زهرهء يك و دو كردنم يارا .
كمال اسمعيل .
يك هوا از دو عقل بگريزد .
با دو عاقل هوا نياميزد . . . )
مولوى .
رجوع به : امرهم شورى . . . ، شود .
يك يار ( يا ) يك دوست ، بسنده كن چو يكدل دل دارى .
تمثل :
با غير چرا قرار گيرم * يكدل بودم دو بار گيرم .
امير حسينى سادات .
رجوع به : خدا يكى يار يكى ، شود .
يك يار يار به از صد برادر ناسازگار .
يكى آلودهاى باشد كه شهرى را بيالايد چو از گاوان يكى باشد كه شهرى را كند ريخن .
رودكى .
رجوع به : چو در قومى يكى . . . ، شود .
يكى از بام افتاد ديگرى را گردن شكست .
جامع التمثيل .
يكى از جنود شيطان عادت است .
كيمياى سعادت رجوع به : از خلاف آمد عادت . . . ، شود .
يكى از سيرى ميميرد يكى از گرسنگى .
نظير : يكى بخورد پاك يكى بخورد خاك ! رجوع به : اگر دستم رسد . . . ، شود .
يكى از هزار .
مثال :
مقدار نه سپهر خرد گر كند قياس * با اوج همت تو يكى باشد از هزار .
سلمان ساوجى .