اگر نباشد جز رابعهء دوم دختر * چنان به است كه سوى عدم برد بركات
بنات را ز پى نعش آفريد خداى * ز به دو آنكه سپهر آمده است در حركات
ز مكرمات بود دفن دختران همه وقت * اگر به حال حيات است ور به حال ممات .
كمال اسمعيل .
و رجوع به : المكرمات . . . ، شود .
من امارت الجد حسن الجد .
از العراضه . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها .
قرآن كريم . سورهء 39 . آيهء 42 .
من اينجا و خليفه در بغداد .
خودپسندى و كبرى بكمال .
من اينجا يكتن و يكشهر دشمن .
كسى محنتكشى نشنيده چون من . . . )
از شبيه مسلم .
من بد كنم و تو بد مكافات دهى پس فرق ميان من و تو چيست بگو .
خيام .
نظير :
اگر زلت نبودى كهتران را * عفو كردن نبودى مهتران را .
ويس و رامين .
و رجوع به : احسن الى من اسا ، شود .
من براى تو تو براى كى ؟
منبر و دار .
ما آن توايم و دل و جان آن تو ما را * خواهى سوى منبر برو خواهى بسوى دار .
سنائى .
كرا خرما نسازد خار سازد * كرا منبر نسازد دار سازد .
ويس و رامين .
ز يك پدر دو پسر نيك و بد عجب نبود * كه از درختى پيدا شده است منبر و دار .
ابو حنيفه اسكافى .
گر بد آمدت گهى اكنون نيك آيد * كز يكى چوب همىمنبر و دار آيد .
ناصر خسرو .
نهادند هردو به خوردن سرا * كه هم دار بد پيش و هم منبرا .
فردوسى .
بدين دشت هم دار و هم منبر است * كه روشن جهان زير تيغ اندر است .
فردوسى .
منبر و محراب كو نبود پى ترويج دين كند اين محراب و بايد سوخت اين منبر مرا .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
من بلغ غاية ما يحب فليتوقع غاية ما يكره .
رجوع به : اندر پس هر خنده دو صد گريه . . . ، شود .
من بيچاره ناخلف پدرم .
همهكس ناخلف پسر دارد . . . )
من پير سال و ماه نيم يار بيوفاست .
. . . بر من چو عمر ميگذرد پير از آن شدم . )
حافظ .
نظير :
و ما ان شبت من كير و لكن * لقيت من الا حبة ما اشابا .
ابو فراس .
من تانى اصاب او كادو من عجل اخطاء او كاد .
حديث . رجوع به : العجلة من الشيطان ، شود .
من تجنب الخبار امن العثار .
آنكه از سوراخهاى موش پرهيز كند از پاىلغز ايمن ماند .
من تشبه بقوم فهو منهم .
حديث .