خود باز بستهاند و ميگويند خاموشى به از گفتار . كشف المحجوب .
تو كه چاه از مناره نشناسى * ديو را از ستاره نشناسى .
نظير : هر را از بر تميز ندادن .
منارهء بلند در دامنهء الوند پست نمايد : نظير : شتر تا نزديك كوه نشود حقارت خويش نداند .
مثل هندى است . از شاهد صادق . رجوع به : شبه در بازار جوهريان . . . ، شود .
مناعى مكن سرت مىآيد .
رجوع به : از هرچه بدت ميآيد . . . ، شود .
من آنچه شرط بلاغ است با تو ميگويم تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال .
سعدى .
رجوع به : ما على الرسول . . . ، شود .
من آن را آدمى دانم كه دارد سيرت نيكو مرا چه مصلحت با آنكه اين گبر است و آن ترسا .
سلمان ساوجى .
من آنم كه آقا محمد خان قلعهء شوشى ( شيشه ) را گرفت .
نظير : ابى يغزو وامى تحدث .
به بيهوده كوبى تو سندان بمشت * من آنم كه ضحاك را كاوه كشت
من آنم كه شد حاتم نامدار * بجود و سخا شهرهء روزگار
من آنم كه شد جعفر برمكى * باورنگ فضل و كرم متكى
من آنم كه آمد به بذل درم * سمر در جهان نام معن از كرم
من آنم كه رستم به اسفنديار * ز تيز دو شاخه جهان كرد تار
من آنم كه جالوت را روز جنگ * برافكند داود با تير و سنگ .
از منظومهء كريماى حجة الاسلام نير تبريزى .
من آنم كه من دانم .
سعدى . نظير :
مرا نداند زانگونه كس كه من دانم
من آن مورم كه در پايم بمالند نه زنبورم كه از نيشم بنالند .
( . . . چگونه شكر اين نعمت گذارم * كه زور مردمآزارى ندارم . )
سعدى .
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم كه گاهگاه در او دست اهرمن باشد .
حافظ .
نظير :
و اترك و دها من غير بغض * و ذلك لكثرة الشركاء فيه
اذا سقط الذباب على طعام * رفعت يدى و نفسى تشتهيه
و تجتنب الاسود ورود ماء * اذا كان الكلاب و لغن فيه .
دست سلطان دگر كجا بيند * چون بسرگين دراوفتاد ترنج
دل تشنه نخواهد آب زلال * كوزه بگذشته بر دهان سكنج .
سعدى .