اجهد و لا تكسل و لا تك غافلا * فندامة العقبى لمن يتكاسل .
منسوب بعلى عليه السلام .
رب قعدة تمنع قعدات . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
من در چه خيالم و فلك در چه خيال
!
من در خانهء كس ديگر زدم او در خانهء مرا زد لاجرم .
مولوى .
من درد جهل را بچه درمان كنم .
اندر سرت بخار جهالت قويست . . . )
ناصر خسرو .
من در ميان جمع و دلم جاى ديگر است .
هرگز وجود حاضر و غايب شنيدهاى . . . )
سعدى .
من دق الباب الكريم انفتح .
تمثل :
همىگفت غلغلكنان از فرح * كه من دق باب الكريم انفتح .
سعدى .
من دلايل الدولة التيقظ لحراسة الامور .
مندى بده خرم رفت .
بسى شتاب دارد .
من رب و رب ندانم از دستهء شاهورديخانم .
گويند لرى را بشب اول قبر نكيرين از خداى و پيامبر و دين او مىپرسيدند كه من ربك من نبيك الخ . لر گفت . . . اشاره :
جمله رب داند نه اب داند نه رب * مىكند گستاخئى از فرط حب .
عطار .
نظير : نه شيعيم نه سنى باوايكيم كرنى .
من ز آن خودم هرآنچه هستم هستم .
گر من ز مى مغانه مستم هستم * ور كافر و گبر و بتپرستم هستم
هر طايفهاى به من گمانى دارند . . . )
خيام . نظير : من آنم كه من دانم .
سعدى . رجوع به : از بد و نيك كس . . . ، شود .
منزلت نتوان يافت رايگان .
گفتم بعقل وجود و هنر يافت منزلت گفتا كه . . . )
معزى .
منزلتها يابد ار داند كسى مقدار خود
. كاتبى .
من سئل فوق قدرة استحق الحرمان .
نظير :
طمع را نبايد كه چندان كنى * كه صاحبكرم را پشيمان كنى .
من ستر على اخيه ستره الله فى الدنيا و الاخرة .
حديث .
من سخن از آسمان ميگويم او از ريسمان .
تمثل :
وصل زن هرچند باشد پيش مرد كامجو * روح راحت را كفيل و نقد عشرت را ضمان
ليك با او شمع صحبت در نميگيرد از آنك * من سخن از آسمان ميگويم او از ريسمان .
اوحدى سبزوارى
نظير :
خروس آتقى رفته بهيزم * كه از بوى دلاويز تو مستم
كلند از آسمان افتاد و نشكست * و گرنه من همان خاكم كه هستم .
من سعادة المرء ان يكون خصمه عاقلا .
على عليه السلام . رجوع به : دشمن دانا