تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 2048

مساهمون:

ص٢٠٤٨
جود او را من به چشم سر عيان بينم همى * . . .
ازرقى . رجوع به : از حق تا ناحق . . . ، شود .

يك عيب باشد كه هزار هنر بپوشد و يك هنر باشد كه صد هزار عيب را .

عنصر المعالى . از شاهد صادق .
يك غريبى خانه ميجست از شتاب دوستى بردش سوى خانهء خراب گفت او اين را اگر سقفى بدى پهلوى من مر ترا مسكن شدى هم عيال تو بياسودى اگر در ميانه داشتى حجرهء دگر گفت آرى پهلوى ياران خوش است ليك اى جان در اگر نتوان نشست . مولوى . نظير :
طمع خام است آن مخور خام اى پسر * خام خوردن علت آرد در بشر كان فلانى يافت گنجى ناگهان * من هم آن خواهم چرا جويم دكان كار بخت است آن و آن هم نادر است * كسب بايد كرد تا تن قادر است كسب كردن گنج را مانع كى است * پا مكش از كار آن خود در پى است تا نگردى تو گرفتار اگر * كه اگر آن كردمى يا آن دگر كز اگر گفتن رسول باوفاق « 1 » * منع كرد و گفت هست آن از نفاق .
مولوى . و رجوع به : اگر خاله‌ام . . . ، شود .
يك فقيهى ژنده‌ها برچيده بود در عمامهء خويش در پيچيده بود
تا شود زفت و نمايد آن عظيم * چون درآيد سوى محفل در حطيم . . . * . . . در ره تاريك مردى جامه‌كن * منتظر استاده بود از بهر فن درربود از سرش آن دستار را * پس روان شد تا بسازد كار را پس فقيهش بانك برزد كى پسر * باز كن دستار را آنگه ببر چونكه بازش كرد آنكه ميگريخت * صد هزارش ژنده اندر ره بريخت زان عمامهء زفت نابايست او * ماند يك گز كهنه اندر دست او .
مولوى .

يك فوت و يك صبر .

بعتاب ، با كودكانى كه طعام گرماگرم خورند و دهانشان بسوزد ، گويند .

يكقاب و صد بشقاب .

جامع التمثيل .
يك قصه بيش نيست غم عشق وين عجب كز هركسى كه ميشنوم نامكرر است .
هامش
( 1 ) آيا مراد حديث اياك و لو فأن لو من الشيطان ، است ؟