مثال :
اگر با من كنى زين گونه پيمان * تن ما را دو سر باشد يكى جان .
ويس و رامين .
رجوع به : يك روح در . . . ، شود .
يك سر است و هزار سودا .
رجوع به : آبم است و گابم است . . . ، و رجوع به :
فقرهء بعد ، شود .
يك سر دارم ، ( يا ) دارد هزار سودا .
مثال :
آن زلف سيه دل سبكسار * يك سر دارد هزار سودا .
يك دل دارم هزار دلبر * يك سر دارم هزار سودا .
شاهزادهء افسر .
رجوع به : آبم است و گابم است . . . ، شود .
يك سر سفله نيست كز فلكش بر كله صد گهر ندوختهاند
( . . . نيست آزاده را قبا نمدى * كه همش پاره برندوختهاند . )
خاقانى .
نظير :
هركجا هست ره فرادانى * بنده گشته است از پى نانى
هركجا تيزفهم و فرزانيست * بندهاى كندفهم نادانيست .
سنائى .
يك سر مهربانى درد سر بى
چه خوش بىمهربانى هردو سر بى كه . . . * اگر مجنون دل شوريدهاى داشت
دل ليلى از آن شوريدهتر بى . )
بابا طاهر .
نظير :
بيكدل مهر پيوستن نشايد * چو خر كش باربر يكسو نيايد
ويس و رامين .
چو زين سر هست زان سر نيز بايد * كه مهر از يك طرف ديرى نپايد .
از دهنامهء اوحدى .
تا كه از جانب معشوقه نباشد كششى * كوشش عاشق بيچاره به جائى نرسد .
يك سلامى نشنوى اى مرد دين كه نگيرد آخرت آن آستين بىطمع نشنيدهام از خاص و عام من سلامى اى برادر و السلام
مولوى نظير : سلام روستائى بىطمع نيست
يك سنگ و دو چغوك .
نظير : يك تير و دو نشان . چغوك گنجشك باشد .
رجوع به : چه خوش بود كه برآيد بيك . . . ، شود .
يك سوزن بخودت بزن يك جوالدوز به ديگران .
( يا ) يك درفش به ديگران .
نظير :
پيكان به تير جا كند آنگاه بر نشان * تا كه از خود نگذرى از ديگران نتوان گذشت .
و رجوع به : آنچه به خود نپسندى . . . ، شود .
يك سيب را كه به آسمان انداختى تا به زمين برگردد هزار چرخ مىزند .
رجوع به : همىتا بگردانى انگشترى . . . ، شود .
يكشاهى هم يكشاهى است .
رجوع به : قطرهقطره جمع گردد . . . ، شود .