تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 2046

مساهمون:

ص٢٠٤٦
مثال :
اگر با من كنى زين گونه پيمان * تن ما را دو سر باشد يكى جان .
ويس و رامين . رجوع به : يك روح در . . . ، شود .

يك سر است و هزار سودا .

رجوع به : آبم است و گابم است . . . ، و رجوع به : فقرهء بعد ، شود .

يك سر دارم ، ( يا ) دارد هزار سودا .

مثال :
آن زلف سيه دل سبكسار * يك سر دارد هزار سودا . يك دل دارم هزار دلبر * يك سر دارم هزار سودا .
شاهزادهء افسر . رجوع به : آبم است و گابم است . . . ، شود .
يك سر سفله نيست كز فلكش بر كله صد گهر ندوخته‌اند
( . . . نيست آزاده را قبا نمدى * كه همش پاره برندوخته‌اند . )
خاقانى . نظير :
هركجا هست ره فرادانى * بنده گشته است از پى نانى هركجا تيزفهم و فرزانيست * بنده‌اى كندفهم نادانيست .
سنائى .

يك سر مهربانى درد سر بى

چه خوش بىمهربانى هردو سر بى كه . . . * اگر مجنون دل شوريده‌اى داشت دل ليلى از آن شوريده‌تر بى . )
بابا طاهر . نظير :
بيكدل مهر پيوستن نشايد * چو خر كش باربر يكسو نيايد
ويس و رامين .
چو زين سر هست زان سر نيز بايد * كه مهر از يك طرف ديرى نپايد .
از ده‌نامهء اوحدى .
تا كه از جانب معشوقه نباشد كششى * كوشش عاشق بيچاره به جائى نرسد .
يك سلامى نشنوى اى مرد دين كه نگيرد آخرت آن آستين بىطمع نشنيده‌ام از خاص و عام من سلامى اى برادر و السلام مولوى نظير : سلام روستائى بىطمع نيست

يك سنگ و دو چغوك .

نظير : يك تير و دو نشان . چغوك گنجشك باشد . رجوع به : چه خوش بود كه برآيد بيك . . . ، شود .

يك سوزن بخودت بزن يك جوال‌دوز به ديگران .

( يا ) يك درفش به ديگران . نظير :
پيكان به تير جا كند آنگاه بر نشان * تا كه از خود نگذرى از ديگران نتوان گذشت .
و رجوع به : آنچه به خود نپسندى . . . ، شود .

يك سيب را كه به آسمان انداختى تا به زمين برگردد هزار چرخ مىزند .

رجوع به : همىتا بگردانى انگشترى . . . ، شود .

يكشاهى هم يكشاهى است .

رجوع به : قطره‌قطره جمع گردد . . . ، شود .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 2046 | على اكبر دهخدا