يكخانه دو ميهمان نگنجد .
ما خانه خراب كردگان را * در دل غم خانمان نگنجد
يا دوست گزين كمال يا جان . . . )
كمال خجندى .
يك خر تو كم گير از گله
اى جان من تا كى گله . . . * در زقتى فارس نگر نى بار گير لاغرم )
مولوى . نظير : يك بز كم يك قخ كم .
يك خردل ، يك سپندان .
مثال :
چنان بايد كه نعمتهاى دنيا * نسنجد پيش چشمم يك سپندان .
معزى .
همىبپلهء نيكى ز يك سپندان كم * بپلهء بدى اندر هزار سندانم
چه مايه بندهء سندان دلم ترا ملكا * كه در ترازوى نيكى كم از سپندانم .
سوزنى .
نظير : يك جو .
يك خشت هم بگذار بر درش .
عروسى خودپسند را مادر شوى پختن كوفته مىآموخت و مىگفت سبزى و گوشت را كوبى او گفت دانم آب را جوشانى گفت دانم گفت مايه را گلوله كنى گفت دانم گفت يكيك در ديك افكنى گفت دانم مادر زن برآشفته بطنز گفت و خشتى خام هم بر در ديك نهى گفت دانم و راستى گمان برد مگر خشت نيز از بايستههاى طبخ اين طعام باشد .
كوفته در ديك كرد و خشت خام بر آن نهاد خشت با بخار آب گل شده در ديك فرو ريخت .
يك خلقت زيبا به از هزار خلعت ديبا .
سعدى .
يك خواب و ز پس اينهمه بيداريها !
دور از تو شبى بر اثر زاريها * ديدم ز تو در خواب بسى ياريها
زان شب دگرم خواب نه سبحان اللّه . . . )
يك خوبى ميماند يك بدى .
رجوع به : بگيتى جز از دست . . . ، شود .
يك داغ دل بس است براى قبيلهاى .
. . . روشن شود هزار چراغ از فتيلهاى . )
يك دانه چون جهد ز ميان دو آسيا .
ما بين آسمان و زمين جاى عيش نيست . . . )
سعدى .
يك در بسته هزار در باز .
جامع التمثيل . گج .
يك در گير و محكم گير .
از مجموعهء امثال طبع هند .
يك درم صدقه از كف درويش از هزار توانگر آمد بيش .
سنائى .
نظير : جهد المقل غير قليل .
يك دست بىصداست .
از صدا آواز اراده شده است . تمثل :
گويند آواز برنخاست ز دستى * آرى در اين سخن بخردى منگر
مردى كز نيروى دو دست برومند * بازگشايد منيع سد سكندر
زان دو يكيرا اگر ببندى بر پشت * مرد بيكدست عاجز آيد و مضطر .
ملك الشعراء بهار .