يك بار جستى ملخك دو بار جستى ملخك آخر نرستى ملخك .
( يا ) آخر بدستى ملخك . نظير : لا بد من صيدك يوما فاصبرى .
يك باز سپيد به ز صد باز سياه .
داده است جفاى روزگار اى دلخواه * بر موى سياه من سپيدى را راه
در من بحقارت نتوان كرد نگاه . . . )
اديب صابر .
يكبام و دو هوا .
زنى شبانگاه بر بام بر بالين داماد و دختر شد و گفت هوا سرد است كمى مهربانتر خفتن بسلامت نزديكتر باشد سپس به ديگرسوى بام بر سر بستر پسر و عروس رفت و گفت هوا گرم است اندكى دورى تندرستى را سزاوارتر است . عروس كه هردو گفته شنيده داشت ، گفت :
قربان ميروم خدا را * يك بام و دو هوا را
اين سر بام گرما * آن سر بام سرما .
يكبام و دو هوا نمىشود .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
يك بد نكند تا به خودش صد نرسد .
بدخواه كسان هيچ به مقصد نرسد . . . )
رجوع به :
از مكافات عمل . . . ، شود .
يك بزرگترى گفتهاند و يك كوچكترى .
چرا حرمت بزرگتر از خود را نگاه ندارى .
يك بز كم يك قخ كم .
قخ كلمهء زجر انعام است . رجوع به : هرچه نر . . . ، شود .
يك بز كه از جوى جست گله از جوى مىجهد .
يك بز گر گله را گرگين كند .
جامع التمثيل . نظير :
يكى آلودهاى باشد كه شهريرا بيالايد * چو در گاوان يكى باشد كه گاوان را كند ريخن .
رودكى .
چو در قومى يكى بىدانشى كرد * نه كه را منزلت ماند نه مه را
نديدستى كه گاوى در علفزار * بيالايد همه گاوان ده را .
سعدى .
رجوع به : آلو چو به آلو . . . ، شود .
يك بندهء مطواع به از سيصد فرزند كاين مرگ پدر خواهد و آن عمر خداوند .
نظير : چاكر و بندهء شايسته به از فرزند بود . از سياستنامه .
يك پا پيش و يكپا پس گذاشتن .
مردد و دو دل بودن . مثال .
پاى پيش و پاى پس در راه دين * مىنهد با صد تردد بىيقين .
مولوى .
يك پا چارق يكپا گيوه .
در نهايت فقر و نيازمندى .
يك پايش اين دنياست و يك پايش آن دنيا .
رجوع به : آفتاب سر ديوار . . . ، شود .
يك پول جگرك سفره قلمكار نمىخاد .
نمىخاد مخفف نميخواهد است .
يك پياله كمتر .
بمزاح بكسيكه مسكرى نخورده سكندرى خورد يا ناوان رود گويند . مثال :
گفت دو پيمانه كمتر اى عمو * تا روى آزاده چون من كو بكو .
عطار .