تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 2040

مساهمون:

ص٢٠٤٠
راست گوينده راست بيند خواب * خواب يوسف كه كج نشد درياب چون در او بود راست‌كردارى * خواب او گشت قفل بيدارى چون به نيكى دريد پيرهنى * شد مسخر چو مصرش انجمنى .
اوحدى . و رجوع به : اگر جاودانه نمانى بجاى ، شود .

يك جا ميل و مناره را نمىبينند يك جا ذره را در هوا مىشمارند .

تمثل :
در ره دين به مثل ميل نبينند و مناره * وز پس دنيا ذره به هوا در بشمارند .
ناصر خسرو . رجوع به : گاه از دروازه . . . ، شود .

يك جان در دو قالب .

نظير : دو بادام در يك پوست .

يك جا همه جا همه جا هيچ جا .

رجوع به : همه جا هيچ . . . ، شود .
يك جفا از خويش و از يار و تبار در گرانى هست چون سيصد هزار
( . . . زانكه دل ننهاد بر جور و جفاش * جانش خوگر بود با مهر و وفاش . )
مولوى . نظير : ضرب الحبيب اوجع .

يك جو .

رجوع به : يك خردل . . . ، شود .

يك جو از حيا كم كن هرچه ميخواهى بكن .

رجوع به : آدمى چون بداشت دست . . . ، شود .

يك جو از عقل كم كن هرچه ميخواهى بكن .

يك جو از منت دونان به صد من زر نمىارزد .

چو حافظ در قناعت كوش و از دنياى دون بگذر كه . . . )
حافظ .

يكجهان ديو را شهابى بس

. . . چرخ را خسرو آفتابى بس . )
سنائى . نظير : صد كلاغ را كلوخى بس است .

يك جهود و چند نفر مسلمان !

بمزاح ، چرا همگى باهم او را زنيد .
يك چراغى هست در دل وقت گشت وقت خشم و حرص اندر زير طشت . مولوى . نظير : وقت خشم و وقت شهوت مرد كو .
يك چشمهء آب از درون خانه به زان جوئى كه از برون مىآيد . سنائى .

يك چيز بگو بگنجد رجوع به : به گنجشك گفتند .

. . ، شود .

يك حمام خراب چند جامه‌دار مىخواهد !

يك خانه داريم پنبه‌ريسه ميان هفتاد ورثه .

پنبه‌ريسه يكى از محلات قزوين است .