راست گوينده راست بيند خواب * خواب يوسف كه كج نشد درياب
چون در او بود راستكردارى * خواب او گشت قفل بيدارى
چون به نيكى دريد پيرهنى * شد مسخر چو مصرش انجمنى .
اوحدى .
و رجوع به : اگر جاودانه نمانى بجاى ، شود .
يك جا ميل و مناره را نمىبينند يك جا ذره را در هوا مىشمارند .
تمثل :
در ره دين به مثل ميل نبينند و مناره * وز پس دنيا ذره به هوا در بشمارند .
ناصر خسرو .
رجوع به : گاه از دروازه . . . ، شود .
يك جان در دو قالب .
نظير : دو بادام در يك پوست .
يك جا همه جا همه جا هيچ جا .
رجوع به : همه جا هيچ . . . ، شود .
يك جفا از خويش و از يار و تبار در گرانى هست چون سيصد هزار
( . . . زانكه دل ننهاد بر جور و جفاش * جانش خوگر بود با مهر و وفاش . )
مولوى .
نظير : ضرب الحبيب اوجع .
يك جو .
رجوع به : يك خردل . . . ، شود .
يك جو از حيا كم كن هرچه ميخواهى بكن .
رجوع به : آدمى چون بداشت دست . . . ، شود .
يك جو از عقل كم كن هرچه ميخواهى بكن .
يك جو از منت دونان به صد من زر نمىارزد .
چو حافظ در قناعت كوش و از دنياى دون بگذر كه . . . )
حافظ .
يكجهان ديو را شهابى بس
. . . چرخ را خسرو آفتابى بس . )
سنائى .
نظير : صد كلاغ را كلوخى بس است .
يك جهود و چند نفر مسلمان !
بمزاح ، چرا همگى باهم او را زنيد .
يك چراغى هست در دل وقت گشت وقت خشم و حرص اندر زير طشت .
مولوى .
نظير : وقت خشم و وقت شهوت مرد كو .
يك چشمهء آب از درون خانه به زان جوئى كه از برون مىآيد .
سنائى .
يك چيز بگو بگنجد رجوع به : به گنجشك گفتند .
. . ، شود .
يك حمام خراب چند جامهدار مىخواهد !
يك خانه داريم پنبهريسه ميان هفتاد ورثه .
پنبهريسه يكى از محلات قزوين است .