يارى ز ياوران هنرمند جو كه سنگ از خود نگشت بىمدد ياور آينه .
مرحوم اديب . رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود .
يارى كه بجان نيازمائى در كار خودش مده روائى
( . . . صد بار بود بنان شكى نيست * چون كار بجان بود يكى نيست . )
امير خسرو .
رجوع به : ديو آزموده . . . ، و رجوع به : دوست مشمار . . . ، شود .
يارى كه تحمل نكند يار نباشد .
جنگ از طرف يار دلآزار نباشد . . . )
سعدى .
يارى ياريست و حساب حساب .
جامع التمثيل . رجوع به : برادرى بجا بزغاله يكى هفتصد دينار ، شود .
يا زر يا بز .
تمثل :
زر و بز هردو نباشد مثل عام اين است * يك رهت سوى جحيم است و دگر سوى نعيم .
ناصر خسرو .
رجوع به : يا خدا مىشود يا خرما ، شود .
يا ز ريا زور يا زارى .
چون ترا مال و قوتى نيست بچربزبانى و يا اطاعت گراى تمثل و اشاره :
بر در او چو زر نداشت اثير * زور بر آب چشم و زارى كرد .
اثير اخسيكتى .
برگرفت از لبش به زور و بزر * همه كامى كه مىتوان برداشت
اوحدى را چه زور و زر كم بود * دست زارى بر آسمان برداشت
اوحدى .
زر ز من خواهد آن ماه و ندارم ليكن * تن بىزور و رخ زرد و دل زارم هست .
اوحدى .
صبر و زور و زر ببايد در ره عشق و دلم * هيچ از آن دو چون ندارد صبر بايد داشتن .
اثير اومانى
بچه تقريب كسى از تو برومند شود * نه بزارى نه به زور و نه بزر مىآئى .
صائب .
زارى و زر و زور بود مايهء عاشق * ما را نه زر و زور و نه رحم است شما را .
ابن حسام هروى .
چون بيفتد تير آنجا مىطلب * زور بگذار و بزارى جو ذهب .
مولوى .
زور را بگذار و زارى را بگير * رحم سوى زارى آيد اى فقير
زارى مضطر كه تشنهء معنويست * زارى سرد و دروغ آن غويست
گريهء اخوان يوسف حيلت است * كاندرو نشان پر ز رشك و علت است .
مولوى .
يا زنگى زنگ باش يا رومى روم .
بر يك عقيدت جازم و پا برجاى باش . تمثل :
از اول زنگبار تا آخر روم * با دوست مباركيم و با دشمن شوم
يا سخت چو سنگ باش يا نرم چو موم * يا زنگى زنگ باش يا رومى روم
اى موى تو شاه زنگ و رويت مه روم * شاهى و مهى حسن ترا گشته رسوم
گفتم كه غلام هردوام گفتى نه * يا زنگى زنگ باش يا رومى روم .
انصاف .