و رجوع به : ديو آزموده . . . ، شود .
يار را هم يار هست از يار يار انديشه كن .
دست در سوراخها دارى ز مار انديشه كن * پاى در گل مىنهى از زخم خار انديشه كن
راز خود با يار خود هرچند بتوانى مگوى * . . .
) رجوع به : كل سر . . . ، و رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
يار زنده به از شوى مرده .
گج . نظير : پهلوان زنده را عشق است .
يار شاطر باش نه بار خاطر .
رجوع به : اگر بارى ز دوشم برندارى . . . ، شود .
يار شو خلق را و يارى بين .
راستى ورز و رستگارى بين . . . )
اوحدى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
يا رضاى دوست بايد يا هواى خويشتن .
با دو قبله در ره توحيد نتوان رفت راست . . . )
سنائى . نظير : يا خدا مىشود يا خرما .
يار غار .
دوستى يكدل . و تعبير مأخوذ از خبر اختفاء پيامبر صلوات اللّه عليه با ابى بكر در غار بشب هجرت از مكه باشد . مثال :
تا هوى و هوس شعار تواند * امل و حرص يار غار تواند
زين حريفان بكس نپردازى * خودبخود يكنفس نپردازى .
سنائى .
غار جهان گرچه تنگ و تار شد است * عقل بسنده است يار غار مرا .
ناصر خسرو .
من آگاه گشتم از غدر و غورش * چگونه بوم زين سپس يار غارش .
ناصر خسرو .
آرى بهركجا كه روم حرفت الادب * باشد مرا ملازم و همراز و يار غار .
ابن يمين .
ز غار هجر تو كارم بباغ وصل رسيد * رسيد گير ( كذا ) نه هجو تو يار غار من است .
اديب صابر
آن پنج ستون خانهء شرع * قايم بوجود چار يارت
اول بوجود ثانى اثنين * صديق كه بود يار غارت .
سلمان ساوجى .
مهدى امت توئى زانكه بمعنى ترا * عزت دين هم وثاق عصمت حق يار غار .
خاقانى .
هرجا روى و آئى همراه تو سعادت * هرجا مقام سازى اقبال يار غارت
كمال اسمعيل .
همه را رفيق طريق و يار غار و دوست يك پوست . . . يافتم . مقامات حميدى .
داده بقلم قرار دولت * تيغ آمده يار غار دولت
با صفاى دل چه انديشى ز حس و طبع و نفس * يار در غار است با تو غار گو پرمار باش .
سنائى .
يار غالب شو تو تا غالب شوى .
. . . يار مغلوبان مشو تو اى غوى . )
مولوى .
رجوع به : اگر خاك هم بسر ميكنى . . . ، شود .
يار قديم اسب زين كرده است .
جامع التمثيل .