كان پى مصلحت خويش هم آنها گفتند * كه نبودند ز بند طمع و حرص آزاد
ورنه با جود طبيعى ز پى راحت خلق * من برآنم كه كس از مادر ايام نزاد
ور كسى زاد به بخت منش از روى زمين * چرخ ببريد بيكبار مگر نسل و نژاد
آنچه مقصود ز شعر است چو در گيتى نيست * شاعرانرا همه زين كار خدا توبه دهاد . )
اثير اومانى .
به چشم عقل نظر ميكنم يمين و يسار * ز شاعرى بتر اندر جهان نديدم كار
هميشه بينى او را ز فكرهاى دقيق * دماغ تيره و دل خسته و جگر افكار
جگر بسوزد تا معنئى بنظم آرد * كه بر محك افاضل بود تمام عيار
براى پاكى لفظى شبى بروز آرد * كه مرغ و ماهى باشند خفته او بيدار
چو شد تمام برد نزد ناتمام خرى * كه خود نداند كو شاعر است يا بيطار
پس آنگهى چو بر او خواند بوسه داد زمين * گر استماع كند بعد منت بسيار
برون كنندش از خانه چون سگ از مسجد * خسيس مرتبت و خوار عرض و بيمقدار
چو پشت كرد ، بهريك ثنا كه او آورد * درآورند بشعرش هزار عيب و عوار
يكيش خامطمع خواند و يكى بدنفس * يكى كلنگى گويد يكى چه خوزىخوار
وگر بوعدهء بخشش باتفاق الحال * خلاف عادتشان آتشى جهد ز خيار
بدان اميد كه كارى برآيد آن مسكين * بنقد از همه كارى برآيد اول كار
وفاى وعده خود امكان ندارد اما او * در انتظار و تردد فتد مهى سه چهار
نه اين طمع بتواند بريد از آن وعده * نه آن خسيس بگويد به ترك ده دينار
درين تقاضا ده قطعه بيش نظم افتد * كه عرضه كردن آن هر يكى بود ناچار
هزار منت و خوارى تحمل افتد بيش * كمينه ناخوشى پردهدار و حاجببار
پس آنگه از پى دفع صداع وى روزى * فرا كنند يكى را كه كار او بگزار
دويست نام عطا باشد و ادا پنجاه * كمينه غبن همين بس دگر همه بگذار
من آنچه بيشتر و خوبتر همىگويم * تو خود بعقل همىكن بر اين قياس شمار
خداى بر تو بانصافگونه گه خوردن * نكوتر است ز نان خوردن چنين صد بار ؟
كمال اسمعيل .
يا رب اين نودولتان را بر خر خودشان نشان
. . . كاينهمه ناز از غلام و اسب و استر مىكنند . )
حافظ .
يا رب چه متاعم كه خريدارم نيست .
سرتاسر آفاق بهيچم نخرند . . . )
اوحدى .
نظير :
نه در مسجد دهندم ره كه مستى * نه در ميخانه كاين خمار خام است .
احمد جام .
يار بد از مار جانگزاى بتر .
هزار مرتبه ما نافزون شنيدستى كه هست . . . )
قاآنى .