تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 2027

مساهمون:

ص٢٠٢٧
كان پى مصلحت خويش هم آنها گفتند * كه نبودند ز بند طمع و حرص آزاد ورنه با جود طبيعى ز پى راحت خلق * من برآنم كه كس از مادر ايام نزاد ور كسى زاد به بخت منش از روى زمين * چرخ ببريد بيكبار مگر نسل و نژاد آنچه مقصود ز شعر است چو در گيتى نيست * شاعرانرا همه زين كار خدا توبه دهاد . )
اثير اومانى .
به چشم عقل نظر ميكنم يمين و يسار * ز شاعرى بتر اندر جهان نديدم كار هميشه بينى او را ز فكرهاى دقيق * دماغ تيره و دل خسته و جگر افكار جگر بسوزد تا معنئى بنظم آرد * كه بر محك افاضل بود تمام عيار براى پاكى لفظى شبى بروز آرد * كه مرغ و ماهى باشند خفته او بيدار چو شد تمام برد نزد ناتمام خرى * كه خود نداند كو شاعر است يا بيطار پس آنگهى چو بر او خواند بوسه داد زمين * گر استماع كند بعد منت بسيار برون كنندش از خانه چون سگ از مسجد * خسيس مرتبت و خوار عرض و بيمقدار چو پشت كرد ، بهريك ثنا كه او آورد * درآورند بشعرش هزار عيب و عوار يكيش خام‌طمع خواند و يكى بدنفس * يكى كلنگى گويد يكى چه خوزىخوار وگر بوعدهء بخشش باتفاق الحال * خلاف عادتشان آتشى جهد ز خيار بدان اميد كه كارى برآيد آن مسكين * بنقد از همه كارى برآيد اول كار وفاى وعده خود امكان ندارد اما او * در انتظار و تردد فتد مهى سه چهار نه اين طمع بتواند بريد از آن وعده * نه آن خسيس بگويد به ترك ده دينار درين تقاضا ده قطعه بيش نظم افتد * كه عرضه كردن آن هر يكى بود ناچار هزار منت و خوارى تحمل افتد بيش * كمينه ناخوشى پرده‌دار و حاجب‌بار پس آنگه از پى دفع صداع وى روزى * فرا كنند يكى را كه كار او بگزار دويست نام عطا باشد و ادا پنجاه * كمينه غبن همين بس دگر همه بگذار من آنچه بيشتر و خوبتر همىگويم * تو خود بعقل همىكن بر اين قياس شمار خداى بر تو بانصاف‌گونه گه خوردن * نكوتر است ز نان خوردن چنين صد بار ؟
كمال اسمعيل .

يا رب اين نودولتان را بر خر خودشان نشان

. . . كاينهمه ناز از غلام و اسب و استر مىكنند . )
حافظ .

يا رب چه متاعم كه خريدارم نيست .

سرتاسر آفاق بهيچم نخرند . . . )
اوحدى . نظير :
نه در مسجد دهندم ره كه مستى * نه در ميخانه كاين خمار خام است .
احمد جام .

يار بد از مار جانگزاى بتر .

هزار مرتبه ما نافزون شنيدستى كه هست . . . )
قاآنى .