ياران را ياران فروشند .
( يا ) ياران ياران را فروشند . از مجموعهء امثال طبع هند .
ياران همه بدينند من هم بدين ياران .
سعدى . رجوع به : آنكس كه چو من نيست . . . ، شود .
يار از خيال يار قوت مىگيرد .
فيه ما فيه .
يار است با زمانه بهر كرده آدمى بدها به دو زمانه نه تنها كند همى .
مسعود سعد سلمان .
يار است مرد را بگه كارزار اسب .
تندى مركب است بعاشق كشيش يار . . . )
كاتبى .
نظير : الخير معقود بنواصى الخيل .
يار باقى صحبت باقى .
نظير :
شرح اين هجران و اين خون جگر * اين زمان بگذار تا وقت دگر .
مولوى .
شب كوته و تو ملول و افسانه دراز .
يار با ما دوست باشد گلخن ما گلشن است .
گر ز گلشنها براند ما بگلخنها رويم . . . )
سنائى . رجوع به : هركجا تو با منى . . . ، و رجوع به : هركجا باشد شه ما را بساط . . . ، شود .
يا رب اين قاعدهء شعر بگيتى كه نهاد كه چو جمع شعرا خير دو گيتيش مباد
( . . . اى برادر بجهان بدتر ازين كارى نيست * هان و هان تا نكنى تكيه بر اين بدبنياد
در فلك نيز عطارد ز پى شومى شعر * يابد از سوزش دل هردو مهى صد بيداد
گفتمش كندن جانست و نوشتن غم دل * محنت خواندنش آن به كه نيارى با ياد
اين چه صنعت بود آخر بنگوئى كه از آن * در همه عمر يكى لحظه نباشى دلشاد
دل بدين شيوه چه بندى كه بجز خون و سرشك * از دل و ديده در اين كار كسى را نگشاد
خود از آنكس چه بكاهد كه تو گوئيش بخيل * يا بر آنكس چه فزايد كه تواش خوانى راد
كاغذى پر كنى از حشو و فرستى به كسى * پس برنجى كه مرا كاغذ زر نفرستاد
آن نه خود حجت شرعى نه خط ديوانيست * پس بدان خط به تو چيزيش چرا بايد داد
وين چه ژاژ است دگرباره كه ابيات مديح * گر بود هفت فرستى بتقاضا هفتاد
پس بدين هم نشوى قانع و از پى تازى * بسوى خانهء ممدوح چو تيرى ز گشاد
همچو آيينه نهى در رخ او پيشانى * او ز تو شرم كند همچو عروس از داماد
و آن بنشنو تو كه گويند فلان شخص بشعر * از فلان شاه بخروار زر و سيم ستاد