تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 2026

مساهمون:

ص٢٠٢٦

ياران را ياران فروشند .

( يا ) ياران ياران را فروشند . از مجموعهء امثال طبع هند .

ياران همه بدينند من هم بدين ياران .

سعدى . رجوع به : آنكس كه چو من نيست . . . ، شود .

يار از خيال يار قوت مىگيرد .

فيه ما فيه .
يار است با زمانه بهر كرده آدمى بدها به دو زمانه نه تنها كند همى . مسعود سعد سلمان .

يار است مرد را بگه كارزار اسب .

تندى مركب است بعاشق كشيش يار . . . )
كاتبى . نظير : الخير معقود بنواصى الخيل .

يار باقى صحبت باقى .

نظير :
شرح اين هجران و اين خون جگر * اين زمان بگذار تا وقت دگر .
مولوى . شب كوته و تو ملول و افسانه دراز .

يار با ما دوست باشد گلخن ما گلشن است .

گر ز گلشنها براند ما بگلخنها رويم . . . )
سنائى . رجوع به : هركجا تو با منى . . . ، و رجوع به : هركجا باشد شه ما را بساط . . . ، شود .
يا رب اين قاعدهء شعر بگيتى كه نهاد كه چو جمع شعرا خير دو گيتيش مباد
( . . . اى برادر بجهان بدتر ازين كارى نيست * هان و هان تا نكنى تكيه بر اين بدبنياد در فلك نيز عطارد ز پى شومى شعر * يابد از سوزش دل هردو مهى صد بيداد گفتمش كندن جانست و نوشتن غم دل * محنت خواندنش آن به كه نيارى با ياد اين چه صنعت بود آخر بنگوئى كه از آن * در همه عمر يكى لحظه نباشى دلشاد دل بدين شيوه چه بندى كه بجز خون و سرشك * از دل و ديده در اين كار كسى را نگشاد خود از آنكس چه بكاهد كه تو گوئيش بخيل * يا بر آنكس چه فزايد كه تواش خوانى راد كاغذى پر كنى از حشو و فرستى به كسى * پس برنجى كه مرا كاغذ زر نفرستاد آن نه خود حجت شرعى نه خط ديوانيست * پس بدان خط به تو چيزيش چرا بايد داد وين چه ژاژ است دگرباره كه ابيات مديح * گر بود هفت فرستى بتقاضا هفتاد پس بدين هم نشوى قانع و از پى تازى * بسوى خانهء ممدوح چو تيرى ز گشاد همچو آيينه نهى در رخ او پيشانى * او ز تو شرم كند همچو عروس از داماد و آن بنشنو تو كه گويند فلان شخص بشعر * از فلان شاه بخروار زر و سيم ستاد