ملك را ستم شاه بركند بنيان .
چو شاه را بود اين راى كش بماند ملك دراز * ماند بر دودمانش آن سلطان
بسوى داد گرايد نيازدش بستم كه . . . )
بديع الزمان .
ملك را شاه ظالم پردل به ز سلطان بددل عادل
( بر ميانه بود شه عادل * نبود شير شرزه اشتردل
شاه پردل ستيزهكار بود * شاه بددل هميشه خوار بود . . .
دادگر شاه عاجز با داد * نهتواند ستد نه يا رد داد
دل شه چون ز عجز خونابه است * او نه شاه است نقش گرمابه است . )
سنائى .
نظير :
خاك بر سر كند شهى كه ورا * نبود در زمانه حكم روا .
سنائى .
پادشاه بايد تا كركسى باشد پيرامن او مردار نه مردارى باشد پيرامن او كركس . عقد العلى .
پادشاه كه لشكر و رعيت خورد به از پادشاه كه لشكر و رعيت او را خورد . عقد العلى .
شاه را حكم چون روان باشد * عالم از عدل گلستان باشد .
سنائى .
لا رأى لمن لا يطاع . على عليه السلام . امير ضعيف به كار نيايد . ابو الفضل بيهقى . سلطان غشوم خير من فتنة تدوم . رجوع به از بند گيرد بدانديش . . . ، شود .
ملك را عدل پاسبان باشد .
عقل رامشگريست روحافزاى * عدل مشاطهايست ملك آراى
شرع را عقل قهرمان باشد . . . )
سنائى . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
ملك را عدل گرچه چون سازوست ملك بىتيغ دست بىبازوست .
سنائى . سازو بمعنى طناب از ليف خرماست .
ملك را نيست گريزى از دانا دل شاه شاه را نيست ز دستور خردمند گزير .
بديع الزمان .
رجوع به : از بند گيرد . . . و رجوع به : عروس ملك كسى . . . ، شود .
ملك رفته و اتابيك خفته .
( . . . بل اتابيك مرده و ملك آبكار برده و حصار بردسير ماند و جوقى سپاهى و جماعتى رعيت بيچاره . . . ) از عقد العلى .
ملك معمور و گنج مالامال بركشد تخت را بگردون يال .
( . . . شاه بىشهر چون ستاند باج * شهر بىده زبون شود ز خراج . )
اوحدى .
ملك ميراث گرد گردان است ملك شمشير ملك مردان است .
سنائى .
نظير :
ملك ميراثيان نماينده است * ملك شمشير ملك پاينده است .
سنائى .
ملك و دين ز سپه باشد ايمن و آباد .
ز هر سوئى سپهى بس گران فرستادى كه . . . )
مسعود سعد .