افتاده باشد
و اعلم انى لم اصبنى مصيبة * من الدهر الاقد اصابت فتى مثلى .
از تاريخ بيهق ، در فوائد تاريخ .
هيچ وهمىبىحقيقت كى بود هيچ قلبى بىصحيحى كى رود
( آن حكيمك وهم خواند ترس را * فهم كژ كرده است او اين درس را . . .
كى دروغى قيمت آرد بى ز راست * در دو عالم هر دروغ از راست خاست
راست را ديد او رواجى و فروغ * بر اميد او روان كرد آن دروغ . )
مولوى .
هيچ يوسف ديدهاى كز تخت مصر چون دلش بگرفت در زندان نشست ؟
عطار .
هيزم تر به كسى فروختن .
رجوع به : هيمهء تر فروختن ، شود .
هيزم تر دود برآرد نه نور .
هيزم خشك و برق آتشبار مرد خفته است و دشمن بيدار .
( چشم بركن بدوستان قرين * گوش بر دشمنان گوشهنشين . . . )
اوحدى .
رجوع به : هيچ خفته را بيدارى . . . ، شود .
هيزم شكاف پيرى فرزانه وقت نزع ميگفت با قرينش و مىمرد ناگزير تن را مدار رنجه پى دفع رنج من زين پير يك دو هيزم ديگر شكسته گير .
نظير :
بشتر گفت سگ كه ميترسى * ليك دردا كه زود ميرستى
گفت خارم بكام و بار بدوش * مرگ من هرچه زود ديرستى
هيمهء بسيار را شرارهاى كافيست .
از شاهد صادق .
هيمهء تر به كسى فروخته بودن .
او را در گذشته فريب داده بودن . مثال :
كم شنيديم چون تو لنبانى * تر فروشى و ريش جنبانى .
سنائى .
تا كى از شور درون اى سختجان * هيمهء تر ميفروشى با كسان .
هيمهء خوشيده بر حوالى گلخن گفت منم عود تر و شاخك چندن آتش افروخته ز خشم برافروخت گفت به من گردد اين دعاوى روشن گر به من اندر شوى و بردمد از تو طيب گلان بهار و نكهت لادن .
مرحوم اديب . رجوع به : عند الامتحان . . . ، شود .
هين مشو چون قند پيش طوطيان بلكه زهرى شو شو ايمن از زيان .
مولوى .
رجوع به : ان لم تكن ذئبا . . . ، شود .
هين مگو كاينك فلانى كشت كرد در فلان سال و ملخ كشتش بخورد پس چرا كارم كه اينجا خوف هست پس چرا افشانم اين گندم ز دست