فيه ما فيه .
هيچ حرزى چو دل خود به خدا بستن نيست .
جان پيوسته به حق را خطر از دشمن نيست . . . )
رجوع به : با خدا باش . . . ، شود .
هيچ خانه بىبزرگتر نباشد .
عبارت را چون دعا و تمنائى گويند . نظير : پيرى ندارى پيرى بخر .
بىپير مرو تو در خرابات * هرچند سكندر زمانى .
هيچ خفتهاى را بيدارى در پى نباشد .
جمله به صورت دعا گفته مىشود .
نظير :
به زودى كشد بخت از آن خفته كين * چو بيدارى او را بود در كمين .
اسدى .
چشم بركن بدوستان قرين * گوش بر دشمنان گوشهنشين
هيزم خشك و برق آتشبار * مرد خفته است و دشمن بيدار .
اوحدى .
هيچ خوابى را بيدارى در پى نباشد .
رجوع به : فقرهء قبل . . . ، شود .
هيچ خودبين خداىبين نبود مرد خودديده مرد دين نبود .
سنائى .
رجوع به : خودبين . . . ، و رجوع به : از تواضع . . . ، شود .
هيچ دانا بچهاى بط را نياموزد شناه .
جود و احسان تو بىآميزش آموزش است . . . )
سنائى .
هيچ دانى از چه باشد قيمت آزادهمرد بر سر خوان لئيمان دست كوته كردن است .
سنائى .
رجوع به : طمع آرد . . . ، شود .
هيچ دستى پنجه بر تابندهء ايام نيست .
جز كه دست عشق كش بازو مريزاد از كتف . . . )
مرحوم اديب . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
هيچ دوئى نيست كه سه نشود .
نظير : لا تثنى الا و قد تثلث . خدا سيميش را خير كند .
هيچ دودى بىآتشى نيست
هيچ ديوانهء فليوى اين كند بر بخيلى عاجزى كديه تند .
مولوى .
هيچ راهى نيست كاو را نيست پايان غم مخور .
گرچه منزل بس خطرناك است و مقصد ناپديد . . . )
حافظ .
نظير :
هيچ قفلى نيست در بازار امكان بىكليد * بستگيها را گشايش از در دلها طلب .
صائب .
رجوع به : از پس هر گريه . . . ، شود .
هيچ رنج دانا را ز رنجها نبود چون عداوت نادان .
( هميشه رنجهام و . . . ) مسعود سعد .