تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 2010

مساهمون:

ص٢٠١٠

هنرمند هرجا بود سرفراز .

كجا بىهنر شد اسير نياز . . . )
رجوع به : اندر جهان چو بيهنرى . . . ، شود .

هنر نزد ايرانيان است و بس

. . . ندارند شير ژيان را بكس « 1 » * همه يكدلانند يزدان‌شناس بنيكى ندارند از بد هراس . )
فردوسى . رجوع به : مزن زشت بيغاره . . . ، شود .
هنرها به برنائى آور پديد ز بازى بكش سر چو پيرى رسيد . اسدى . رجوع به : چو پيريت سيمين كند . . . ، و رجوع به : چون پير شدى . . . ، و رجوع به : نزيبد مرا با جوانان . . . ، شود .
هنرها ز بخت بد آهو بود ز بخت‌آوران زشت نيكو بود . اسدى . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
هنرها سراسر بگفتار نيست دوصد گفته چون نيم كردار نيست . اسدى . اين شعر با مختصر تحريفى : بزرگى سراسر . . . در شاهنامه نيز مضبوط است . رجوع به : دوصد گفته . . . ، شود .

هنرهاى مردان نشايد نهفت

( چو از دور خاقان چين بنگريد * خروش سواران ايران شنيد پسند آمد و گفت اينت سپاه * سواران مردافكن و رزمخواه سپهدار پيران دگرگونه گفت * . . . سپهبد سر چاه پوشد بخار * بر او اسب تازد بروز شكار از آن به كه بر خيره روز نبرد * هنرهاى دشمن كند زير گرد نديدم سواران و گردنكشان * بگردى و مردانگى زين نشان . )
فردوسى . رجوع به : مزن زشت بيغاره . . . ، شود .
هنر هرچه در مرد و الا بود بچهرش بر از دور پيدا بود چو گوهر ميان گهر دار سنگ كه بيرون پديدار باشدش رنگ . اسدى . نظير : آشكار پيشگاه و ديباچهء نهان باشد . ابقراط .
هنر هركجا افكند سايه‌اى چو ظل همايش دهد پايه‌اى . رجوع به : اندر جهان چو بيهنرى . . . ، شود .
هامش
( 1 ) در فرهنگ انجمن‌آراى ناصرى بجاى بكس به مس ضبط شده و مس را پاىبند مجرمان معنى كرده است . محتمل است مس بمعنى مه مقابل كه باشد .