هنرمند هرجا بود سرفراز .
كجا بىهنر شد اسير نياز . . . )
رجوع به : اندر جهان چو بيهنرى . . . ، شود .
هنر نزد ايرانيان است و بس
. . . ندارند شير ژيان را بكس « 1 » * همه يكدلانند يزدانشناس
بنيكى ندارند از بد هراس . )
فردوسى .
رجوع به : مزن زشت بيغاره . . . ، شود .
هنرها به برنائى آور پديد ز بازى بكش سر چو پيرى رسيد .
اسدى .
رجوع به : چو پيريت سيمين كند . . . ، و رجوع به : چون پير شدى . . . ، و رجوع به : نزيبد مرا با جوانان . . . ، شود .
هنرها ز بخت بد آهو بود ز بختآوران زشت نيكو بود .
اسدى .
رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
هنرها سراسر بگفتار نيست دوصد گفته چون نيم كردار نيست .
اسدى .
اين شعر با مختصر تحريفى : بزرگى سراسر . . . در شاهنامه نيز مضبوط است . رجوع به :
دوصد گفته . . . ، شود .
هنرهاى مردان نشايد نهفت
( چو از دور خاقان چين بنگريد * خروش سواران ايران شنيد
پسند آمد و گفت اينت سپاه * سواران مردافكن و رزمخواه
سپهدار پيران دگرگونه گفت * . . .
سپهبد سر چاه پوشد بخار * بر او اسب تازد بروز شكار
از آن به كه بر خيره روز نبرد * هنرهاى دشمن كند زير گرد
نديدم سواران و گردنكشان * بگردى و مردانگى زين نشان . )
فردوسى .
رجوع به : مزن زشت بيغاره . . . ، شود .
هنر هرچه در مرد و الا بود بچهرش بر از دور پيدا بود چو گوهر ميان گهر دار سنگ كه بيرون پديدار باشدش رنگ .
اسدى .
نظير : آشكار پيشگاه و ديباچهء نهان باشد . ابقراط .
هنر هركجا افكند سايهاى چو ظل همايش دهد پايهاى .
رجوع به : اندر جهان چو بيهنرى . . . ، شود .
هامش
( 1 ) در فرهنگ انجمنآراى ناصرى بجاى بكس به مس ضبط شده و مس را پاىبند مجرمان معنى كرده است . محتمل است مس بمعنى مه مقابل كه باشد .