چو بىهنرى . . . ، شود .
هنر پايهء مرد افزون كند سر از جيب اقبال بيرون كند .
رجوع به : اندر جهان چو بىهنرى . . . ، شود .
هنرجوى در كشتگان كين مجوى
. . . بهبخشاى و كار گذشته مگوى . )
فردوسى .
رجوع به : اذكروا موتيكم . . . ، شود .
هنر خود دليريست بر جايگاه
. . . كه بددل نباشد سزاوار گاه . )
فردوسى .
رجوع به : ز ترسنده مردم . . . ، شود .
هنر در درك عجز آمد كه اين گفت امين وحى حق در طى امثال .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . رجوع به : العجز عن درك الادراك . . . ، شود .
هنر زير افسوس پنهان شود همان دشمن از دور خندان شود .
( ز مهتر نه خوب است كردن فسوس * مرا هم سپه بود و هم پيل و كوس
دروغ آزمايست چرخ بلند * تو دلرا به گستاخى اندر مبند . . . )
فردوسى .
رجوع به : اگر خواهى كه بامقدار . . . ، شود .
هنر عيب گردد چو برگشت هور .
ز بيژن فزون بود هومان به زور . . . )
فردوسى .
رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
هنر كمياب باشد زر بسى هست هنر چيزيست كو با كم كسى هست .
وحشى . رجوع به : اندر جهان چو بىهنرى . . . ، شود .
هنر كى بود تا نباشد گهر نژاده كسى ديدهء بىهنر ؟
فردوسى .
نظير : هنر بانژاد است و باگوهر است . فردوسى .
هنر مردمى باشد و راستى ز كژى بود كمى و كاستى .
فردوسى .
رجوع به : اگر خواهى از هردو سر . . . ، شود .
هنرمند با مردم بىهنر بفرجام هم خاك دارد بسر
( . . . و ليكن از آموختن چاره نيست * كه گويد كه دانا و نادان يكيست
بدانش بود نيك فرجام تو * بمينو دهد چرخ آرام تو
چنان چون تنت را خورش دستگير * ز دانش روان را بود ناگزير )
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، و رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود .
هنرمند نشنيدهام عيبجوى .
الا اى خردمند فرخندهخوى . . . )
سعدى .
رجوع به : همه حمال عيب . . . ، شود .