فردوسى . رجوع به : بگيتى جز از دست . . . ، شود .
همه نيكوئيها ز يزدان بود كسى را كجا بخت خندان بود .
فردوسى .
همه نيوشهء نادان بجنگ و فتنه و غوغاست .
همه نيوشهء خواجه بنيكوئى و به صلح است . . . ) منسوب برودكى .
همه وقتى توان جستن جدائى و ليكن جست نتوان آشنائى .
ويس و رامين .
نظير : دوست را زود دشمن توان كرد اما دشمن را دوست گردانيدن دشوار بود . قابوسنامه .
همه هنرى .
تعبيريست كه گوينده پيش از آنكه عيب بزرگى را در چشم او گويد ادا مىكرده و گاهى نيز تنها رعايت ادب را مىگفتهاند . مثال : اى امير همه هنرى اما اين عيب در تو نميدانستم . تاريخ سيستان .
اى شاه عجم تو شاه عجمى * ميزيبد بر تو افسر محتشمى
جمله هنرى چشم بدت بادا دور * يك عيب ترا نيست ( كذا ) بدست حشمى .
از تاريخ سلاجقهء كرمان لمحمد بن ابراهيم .
گر ماه چه روشن است چون روى تو نيست * ور خلد چه خرم است چون كوى تو نيست
مشك ختنى چو زلف خوشبوى تو نيست * يكسر هنرى عيب تو جز خوى تو نيست .
مسعود سعد سلمان .
هنر نظر بسراپاى او اگر فكند * ز پاى تا سر او را همه هنر يابد .
سيد حسن غزنوى .
همىتا برآيد بتدبير كار مداراى دشمن به از كارزار .
رجوع به : آخر الحيل السيف ، شود .
همىتا بگردانى انگشترى جهان را دگرگون شود داورى .
رجوع به : سيب را چون به هوا اندازى . . . ، شود .
همىتا بود جان توان يافت چيز چو جان شد نيرزد جهان يك پشيز .
اسدى .
همىتا توان راه نيكى سپر كه نيكى بود مر بدى را سپهر .
اسدى .
رجوع به : بگيتى جز از دست نيكى . . . ، شود .
همىتا سمور است و سنجاب چين نپوشد زريكاسه كس پوستين .
اسدى .
رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
همىتا كند پيشه عادت همىكن جهان مر جفا را تو مر صابرى را .
ناصر خسرو .
رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود .
همىخوب كار است نيكى بجاى كه سود است بر وى بهردو سراى .
اسدى .
رجوع به : بگيتى جز از دست . . . ، شود .