تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1732

مساهمون:

ص١٧٣٢

ملك آباد به ز گنج روان

. . . شادى تن نداد خنج روان . )
سنائى .
ملك آزرم برنمىتابد خواه بيگانه گير و خواهى خويش . نظير : الملك عقيم .
ملك آن باشد كو را بسخن باشد دست ملك آن باشد كو را بهتر باشد فر . فرخى .
ملك الموت من نه مهستيم من يكى پير زال محنتيم .
( داشت زالى بروستاى تكاو * مهستى نام دخترى و سه گاو نو عروسى چو سرو نو بالان * گشت روزى ز چشم بد نالان بدر او شد چو ماه نو باريك * شد جهان پيش پيرزن تاريك دلش آتش گرفت و سوخت جگر * كه نيازى « 1 » جز او نداشت دگر زال گفتى هميشه با دختر * پيش تو باد مردن مادر از قضا گاو زال از پى خورد * پوز روزى بديگش اندر كرد ماند چون پاى مقعد اندر ريگ * آن سر مرده ريگش اندر ديگ گاو مانند ديوى از دوزخ * سوى آن زال تاخت از مطبخ زان پنداشت هست عزرائيل * بانگ برداشت پيش گاو نبيل كاى ملك موت من مهستيم * من يكى پير زال محنتيم گر تو را مهستى همىبايد * شو مر او را ببر مرا شايد من برفتم تو دانى و دختر * سوى او رو ز كار من بگذر بىبلا نازنين شمرد او را * چون بلا ديد در سپرد او را تا بدانى كه وقت پيچاپيچ * هيچكس مر ترا نباشد هيچ بجمال نكو به دو بد شاد * به خيال بدش ز دست بداد صحبت ابلهان چو ديگ تهى است * از درون خالى از برون سيهى است .
سنائى .
ملك با راستى بايد ملك با داد و دين شايد ملك بايد كه اندر هر طريقى نكته‌دان باشد . فرخى .
ملك بايد كه اندر رزمگه لشكرشكن باشد ملك بايد كه اندر بزمگه گوهرفشان باشد . فرخى .

ملك بىقهر گنج بىمار است .

دين بىلطف شاخ بىبار است . . . )
سنائى .
هامش
( 1 ) عزيز .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1732 | على اكبر دهخدا