ملك آباد به ز گنج روان
. . . شادى تن نداد خنج روان . )
سنائى .
ملك آزرم برنمىتابد خواه بيگانه گير و خواهى خويش .
نظير : الملك عقيم .
ملك آن باشد كو را بسخن باشد دست ملك آن باشد كو را بهتر باشد فر .
فرخى .
ملك الموت من نه مهستيم من يكى پير زال محنتيم .
( داشت زالى بروستاى تكاو * مهستى نام دخترى و سه گاو
نو عروسى چو سرو نو بالان * گشت روزى ز چشم بد نالان
بدر او شد چو ماه نو باريك * شد جهان پيش پيرزن تاريك
دلش آتش گرفت و سوخت جگر * كه نيازى « 1 » جز او نداشت دگر
زال گفتى هميشه با دختر * پيش تو باد مردن مادر
از قضا گاو زال از پى خورد * پوز روزى بديگش اندر كرد
ماند چون پاى مقعد اندر ريگ * آن سر مرده ريگش اندر ديگ
گاو مانند ديوى از دوزخ * سوى آن زال تاخت از مطبخ
زان پنداشت هست عزرائيل * بانگ برداشت پيش گاو نبيل
كاى ملك موت من مهستيم * من يكى پير زال محنتيم
گر تو را مهستى همىبايد * شو مر او را ببر مرا شايد
من برفتم تو دانى و دختر * سوى او رو ز كار من بگذر
بىبلا نازنين شمرد او را * چون بلا ديد در سپرد او را
تا بدانى كه وقت پيچاپيچ * هيچكس مر ترا نباشد هيچ
بجمال نكو به دو بد شاد * به خيال بدش ز دست بداد
صحبت ابلهان چو ديگ تهى است * از درون خالى از برون سيهى است .
سنائى .
ملك با راستى بايد ملك با داد و دين شايد ملك بايد كه اندر هر طريقى نكتهدان باشد .
فرخى .
ملك بايد كه اندر رزمگه لشكرشكن باشد ملك بايد كه اندر بزمگه گوهرفشان باشد .
فرخى .
ملك بىقهر گنج بىمار است .
دين بىلطف شاخ بىبار است . . . )
سنائى .
هامش
( 1 ) عزيز .