همه دوستى ورز با خلق ليك بدل دشمن خويش دان خلق را .
خاقانى .
رجوع به : بد نفس مباش و بدگمان باش . . . ، شود .
همه دويدند گيوهكشها هم دويدند .
رجوع به : همه جستند . . . ، شود .
همه ده كيا آن و ده بىكيا !
همه ملك موقوف و موقوف ملك . . . ، )
كمال اسمعيل .
همه مارند و مور مير كجاست * مزد گيرند دزدگير كجاست .
اوحدى .
همه ديده بر فرصت وقت دار مده خيره از دست هنگام كار
( . . . دهد فرصت از دست كاليوه سر * عتاب آورد آن گهان بر قدر . )
مرحوم اديب .
رجوع به : از امروز كارى بفردا . . . ، شود .
همه را بيك چشم مىبيند .
رجوع به : خر و گاو را بيك چوب . . . ، شود .
همه را در مقام خويش بدار هيچكس را ز خوى بد مازار .
سنائى .
همه راستى كن كه از راستى نيايد به كار اندرون كاستى .
فردوسى .
رجوع به : اگر خواهى از هردو سر . . . ، شود .
همه رسنها را گذر بر چنبر است .
قرة العيون است . رجوع به : رسن را گذر . . . ، شود .
همه رسوائى اول ز نظر خيزد
تا در تو نظر كردم رسواى جهان گشتم آرى . . . )
عطار . رجوع به : اگر چشمان نكردى . . . ، شود .
همه رفتنىايم و گيتى سپنج چرا بايد اين درد و اندوه و رنج .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
همه رنجى و تيمارى سر آيد ز تخم صابرى شادى برآيد
( . . . اگرچه بيدلانرا صبر كردن * بسى مشكلتر است از صبر خوردن
تو صابر باش و پند دايه بنيوش * كه صبر تلخ بار آرد ترا نوش . )
ويس و رامين .
رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود .
همه روز اتفاق مىسازم كه بشب با خداى پردازم شب چو عقد نماز مىبندم چه خورد بامداد فرزندم .
سعدى .
رجوع به : غم فرزند و نان . . . ، شود .
همه روشنى در تن از راستى است ز تارى و كژى ببايد گريست .
فردوسى .
رجوع به : اگر خواهى از هردو سر . . . ، شود .
همه ساله ايدر توانا نهاى كه امروز اينجا و فردا نهاى .
اسدى .
رجوع به : از امروز كارى . . . ، شود .