رجوع به ؛ از مكافات عمل . . . ، شود .
همهجاش سست و مست است ناندانيش درست است .
نظير :
وقت خوردن قول چماقم * وقت كار كردن چلاقم .
همه جستند لاكپشت هم جست .
نظير : شترهاى شاه را نعل ميكردند كبك هم پا بلند كرد
همه چيز از چرخ تا تيره خاك بهستى يزدان سراسر گواست گوايان خاموش گوينده راست .
برهمن چنين گفت كز راه پاك . . . )
اسدى . رجوع به : مرگ درختان سبز . . . ، شود .
همه چيز جفت است و ايزد يكيست .
خداوند دارندهء هست و نيست . . . )
فردوسى .
نظير : و خلقناكم ازواجا . لو كافيهما آلهة الا اللّه لفسدتا و رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود .
همه چيز را همگان دانند
( او گفت . . . و همگان هنوز از مادر نزاييدهاند ، ) قابوسنامه .
اين مثل منسوب به بزرجمهر است و خواجو شبيه به آن گويد :
اهل خرد گرچه درين ره بسند * در همه چيزى نه به تنها رسند
جمله همه راه بدين پى برند * ورنه از اين باغچه گل كى برند
هرچه در آفاق ز خير و ز شر * هركه در آفاق ، شناسد مگر
سفرهء حكمت نه بيكجا نهند * تحفهء دانش نه بيك تن دهند
اهل معانى كه سخنپرورند * هريك از اين گنج نصيبى برند
عقل در اين ره همه دانى نديد * او همه دانست كه عقل آفريد
هر شجرى را ثمرى دادهاند * هر صدفى را گهرى دادهاند .
خواجو .
چنين داد پاسخ كه دانش بس است * و ليكن پراكنده با هركس است .
فردوسى .
اشاره :
يك همهدان در دو جهان كس نديد * چون دو جهان همهدان ديدهام .
عطار .
همهدان جز خداى نيست . مقامات حميدى .
همه چيز زير و خرد از بر است
. . . جز ايزد كه او از خرد برتر است . )
اسدى .
رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود .
همه چيزها از نادان نگهداشتن آسانتر كه ويرا از تن خويش .
نوشيروان .
قابوسنامه .
همه حمال عيب خويشتنيم طعنه بر عيب ديگران چه زنيم :
سعدى .
نظير : خدا بىعيب است . جامع التمثيل . در عيب نظر مكن كه بىعيب خداست . كه هركه بىهنر افتد نظر بعيب كند . حافظ .