عيب مردم فاش كردن بدترين عيبهاست * عيبگو اول كند بىپرده عيب خويش را .
آزاد .
حكمت نيكوبد چه در غيب است * عيب كردن ز زيركان عيب است .
اوحدى .
چون رد و قبول همه در پردهء غيب است * زينهار كسى را نكنى عيب كه عيب است .
همه خران بيك چوب راندن ، همه خران بيك چوب نتوان راند .
تمثل .
يكى بدى بر او خوب و زشت و دشمن و دوست * همه خران بيكى چوب راندى هموار .
سوزنى .
رجوع به : گاو و خر را بيك نه . . . ، شود .
همه خلق آنچه ماده آنچه نرند از درون خازنان يكدگرند .
( گر دهى نيك نيك پيش آرند * ور كنى بد بدى نگهدارند
زانكه از كوزه بهر عادت و خوى * نترابد گلاب و سركه در اوى . )
سنائى .
همه دارى اگر خرد دارى .
خرد است آنكه زو رسد يارى . . . )
رجوع به :
اندر جهان به از خرد . . . ، شود .
همهدان جز خداى نيست .
مقامات حميدى . رجوع به : همه چيز را همگان . . . ، شود .
همه دانش ما به بيچارگيست به بيچارگان بر ببايد گريست .
فردوسى .
همه دانند كه پيدا بود از عيسى خر .
گر به نقصان كمال تو سخن گويد خصم . . . )
سيف اسفرنك .
همه دانند مزامير نه همچون داود .
همه گويند و سخن گفتن سعدى دگر است . . . )
سعدى رجوع به : نه هركه آينه سازد . . . ، شود .
همه در جهان خاك را آمديم
. . . نه جوياى ترياك را آمديم . )
فردوسى .
رجوع به از مرگ خود چاره . . . ، شود .
همه درد تن در فزون خوردن است درستيش به اندازه پروردن است .
اسدى .
رجوع به : از گلوبنده خواجگى . . . ، شود .
همه درد خفاش از چشم اوست
. . . كه بر مهر سرمايهء خشم اوست . )
مرحوم اديب .
همه دردى رسد آخر بدرمان
غم و حرمان نصيب جان ما بى * بروز ما فراغت كيميا بى . . .
دل ما بى كه دردش بىدوا بى . )
باباطاهر . رجوع به : از پس هر گريه آخر . . . ، شود .
همهء دلها دل است دل ما كاهگل است ؟
همه دوستان را به مهر اندرون گه خشم و سختى كنيد آزمون .
اسدى .
نظير : وقت خشم و وقت شهوت مرد كو .