از قرين بد حذر بايدت كرد * كز قرين بد بيالايد قرين
زر نديدستى كه بىقيمت شود * چون بيندائيش با چيزى مسين .
ناصر خسرو .
رجوع به : آلو چو بآلو نگرد . . . ، شود .
همنشين نيك جوئيد اى مهان .
اى فغان از يار ناجنس اى فغان . . . )
مولوى .
رجوع به : آلو چو بآلو نگرد . . . ، شود .
همنشين و همره دانا گزين .
جامع التمثيل . رجوع به : آلو چو بآلو نگرد . . . ، شود .
همنشينى كو ترشرو شد ز من هست خوشتر از جبين او قفا .
مولوى .
هموار كرد خواهى گيتى را گيتى است كى پذيرد هموارى
( اى آنكه غمگنى و سزاوارى * وز ديدگان سرشك همىبارى
رفت آنكه رفت و آمد آنك آمد * بود آنچه بود خيره چه غم دارى . . .
مستى مكن كه نشنود او مستى * زارى مكن كه نشنود او زارى
شو تا قيامت ايدر زارى كن * كى رفته را بزارى بازآرى
ابرى پديد نى و كسوفى نى * بگرفت ماه و گشت جهان تارى
اندر بلاى سخت پديد آيد * فضل و بزرگوارى و سالارى . )
رودكى .
همواره تنها رود شيد و شير .
يكى ديده بگشا به بالا و زير كه . . . )
اديب .
نظير :
مهر پيوسته يكسواره بود * ماه باشد كه با ستاره بود .
سنائى .
رجوع به : از بلاى دورى طمع دارى . . . ، شود .
همواره سبوى از آب درست نيايد .
از قابوسنامه . رجوع به : سبو نايد از آب . . . ، شود .
همهء آنها به زير پل است .
( همت او وراى جزء و كل است كه . . . )
سنائى .
نظير : كل الصيد فى جوف الفراء .
همه آن كن كه گر بپرسندت ز آن توانى درست داد جواب .
ناصر خسرو .
همه آهن ز جنس يكديگر است كه همه از ميانهء خار است
مسعود سعد .
همه ابرى باران ندارد .
همه از آدميم ما ليكن او گرامىتر است كاو داناست .
مسعود سعد .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
همه از تو خوش بود اى صنم چه وفا كنى چه جفا كنى
ز تو گر تفقد و گر ستم بود آن عنايت و اين كرم . . . * تو شهى و كشور جان ترا
تو مهى و جان جهان ترا