تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1993

مساهمون:

ص١٩٩٣

هم سؤال از علم خيزد هم جواب

. . . همچنانكه خار و گل از خاك و آب * هم ضلال از علم خيزد هم هدى همچنانكه تلخ و شيرين از ندى . )
مولوى .

هم سياحت است و هم تجارت .

نظير : هم خرما هم ثواب .

هم شام كوفه ديدم هم صبح كربلا را .

هم‌عيار زر خالص نبود سيم دغل .

نيست گفتار مرا رتبهء نظم دگران . . . )
اميدى .

هم فال و هم تماشا .

رجوع به : هم خرما و هم ثواب . . . ، شود .

هم قيمت و هم منت

!

همكار همكار را دشمن است .

بنزد خداى جهان روشن است كه . . . )
نظير : بود . هم‌پيشه با هم‌پيشه دشمن .

همكار همكار را شناسد .

همكار همكار را نميتواند ديد .

رجوع به : الناس لا يحب . . . ، شود .

همكار همكار را نميتواند ديد بيكار هيچكدام را

هم لحاف است و هم توشك .

بمزاح ، بسى فربه است .

همم الرجال تقلع الجبال .

رجوع به : همت بلند دار . . . ، شود .

هم مزد است و هم منت .

رجوع به : نه مزد است و نه منت ، شود .

هم مىترسم هم ميترسانم .

( شيرى مىغريد و دم مىجنبانيد پرسيدند چرا چنين كنى گفت . . .

هم ناگفته ميدانى و هم ننوشته ميخوانى .

هواخاه توام جانا و ميدانم كه ميدانى كه . . . )
حافظ . رجوع به : ناگفته دانستن . . . ، شود .
همنشين بدان مباش كه نيك از بدان جز بدى نياموزد
( . . . خار آتش‌فروز سوختنى * گر ز گل جاه و شوكت اندوزد عاقبت بركند دل از صحبت * وز براى گل آتش افروزد خار كاتش به دو بود زنده * آتش كشتنيش مىسوزد . )
سلمان ساوجى . رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود .
همنشين تو از تو به بايد تا ترا عقل و دين بيفزايد . رجوع به : آلو چو بآلو نگرد . . . ، شود .

همنشين را هركس بهمنشين داند .

ز سايه تو شده است آفتاب روىشناس كه . . . )
كمال اسمعيل . يعرف المرء بقرينه . رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود .

همنشينيم به بود تا من از آن بهتر شوم .

نظير :