هم سؤال از علم خيزد هم جواب
. . . همچنانكه خار و گل از خاك و آب * هم ضلال از علم خيزد هم هدى
همچنانكه تلخ و شيرين از ندى . )
مولوى .
هم سياحت است و هم تجارت .
نظير : هم خرما هم ثواب .
هم شام كوفه ديدم هم صبح كربلا را .
همعيار زر خالص نبود سيم دغل .
نيست گفتار مرا رتبهء نظم دگران . . . )
اميدى .
هم فال و هم تماشا .
رجوع به : هم خرما و هم ثواب . . . ، شود .
هم قيمت و هم منت
!
همكار همكار را دشمن است .
بنزد خداى جهان روشن است كه . . . )
نظير : بود .
همپيشه با همپيشه دشمن .
همكار همكار را شناسد .
همكار همكار را نميتواند ديد .
رجوع به : الناس لا يحب . . . ، شود .
همكار همكار را نميتواند ديد بيكار هيچكدام را
هم لحاف است و هم توشك .
بمزاح ، بسى فربه است .
همم الرجال تقلع الجبال .
رجوع به : همت بلند دار . . . ، شود .
هم مزد است و هم منت .
رجوع به : نه مزد است و نه منت ، شود .
هم مىترسم هم ميترسانم .
( شيرى مىغريد و دم مىجنبانيد پرسيدند چرا چنين كنى گفت . . .
هم ناگفته ميدانى و هم ننوشته ميخوانى .
هواخاه توام جانا و ميدانم كه ميدانى كه . . . )
حافظ . رجوع به : ناگفته دانستن . . . ، شود .
همنشين بدان مباش كه نيك از بدان جز بدى نياموزد
( . . . خار آتشفروز سوختنى * گر ز گل جاه و شوكت اندوزد
عاقبت بركند دل از صحبت * وز براى گل آتش افروزد
خار كاتش به دو بود زنده * آتش كشتنيش مىسوزد . )
سلمان ساوجى .
رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود .
همنشين تو از تو به بايد تا ترا عقل و دين بيفزايد .
رجوع به : آلو چو بآلو نگرد . . . ، شود .
همنشين را هركس بهمنشين داند .
ز سايه تو شده است آفتاب روىشناس كه . . . )
كمال اسمعيل . يعرف المرء بقرينه . رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود .
همنشينيم به بود تا من از آن بهتر شوم .
نظير :