تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1991

مساهمون:

ص١٩٩١

همدان دور است كردوش نزديك است .

مردى گفت در همدان از ده كردو مىجستم . گفتند . . .

هم دور و هم خصم نتوان بود .

اشاره : بگه دعوى هم خصم بود هم قاضى . اثير اومانى . نظير :
بمژه دل ز من بدزديدى * اى بلب قاضى و بمژگان دزد مزد خواهى كه دل ز من بردى * اى شگفتى كه ديد دزد به مزد

هم دزد مينالد هم كاروان .

همدلى از هم‌زبانى بهتر است .

( اى بسا هندو و ترك هم زبان * اى بسا دو ترك چون بيگانگان پس زبان محرمان خود ديگر است * . . . )
مولوى . نظير :
همزبانى خويشى و پيونديست * مرد با نامحرمان چون بنديست .
مولوى .
همدمى كو فشرده است چو دى رو به ديوار به كه روى بوى . مكتبى . نظير : افسرده دل افسرده كند انجمنى را .
همدمى مرده دهد مردگى صحبت افسرده‌دل افسردگى . جامى . نظير : افسرده‌دل افسرده كند انجمنى را . و رجوع به : آلو چو بآلو نگرد . . . ، شود .

همراه است و پس راه .

تمثل :
چرا همراه بد جستى و بدخواه * تو نشنيدى كه همراهست و پس راه .
ويس و رامين . رجوع به : الرفيق ثم الطريق ، شود .

همراه كسى باش كه همراه تو باشد .

جامع التمثيل . رجوع به : براى كسى بمير . . . ، شود .
هم رقعه دوختن به و الزام كنج صبر كز بهر جامه رقعه بر خواجگان نوشت حقا كه با عقوبت دوزخ برابر است رفتن بپاى مردى همسايه در بهشت . سعدى . رجوع به : قناعت توانگر كند . . . ، شود .
همره عقل و يار جان علم است در دو گيتى حصار جان علم است خفته‌اى بر سر تو بيدار است مرده‌اى با حقيقت يار است طعمه ميجوئى اوست رايد تو راه مىپوئى اوست قايد تو جوهر او نپوسد اندر آب آتش او نسوزد اندر تاب
( . . . ميروى با دل تو همراه است * مىنشينى ز جانت آگاه است
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1991 | على اكبر دهخدا