كس نهانش به خاك نتواند * تندبادش هلاك نتواند
شاه و سرهنگ ره به آن نبرد * دزد و طرارش از ميان نبرد
با تو گنجى چنان روان دايم * تو پى حبهاى دوان دايم ) .
اوحدى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
هم ريسمان گسست هم دوك شكست .
ديگر ترميم و دريافت ممكن نباشد . مثال :
ور ز رنج تن بود وز درد سوك * ريسمان بگسست و هم بشكست دوك .
مولوى .
نظير : هم خيك دريد و هم خر افتاد .
همزبانى خويشى و پيونديست مرد با نامحرمان چون بنديست .
مولوى .
رجوع به : همدمى از همزبانى . . . ، شود .
هم زيارت است و هم تجارت .
رجوع به : هم خرما هم ثواب ، شود .
همسايهايم و خانهء هم را نديدهايم .
بيگانگى نگر كه من و يار چون دو چشم . . . )
همسايه به حال همسايه آگاهست .
جامع التمثيل .
همسايهء بد مباد كسرا .
جامع التمثيل . رجوع به : همسايه را بپرس . . . ، شود .
همسايه برادر نشود .
تمثل :
مرد را همسايه هرگز چون برادر كى بود * لنك خر را خيره با شبديز چون همسر كنى .
ناصر خسرو .
همسايه را بپرس خانه را بخر .
نظير : الجار ثم الدار . همسايهء بد مباد كس را
لا ينفعك من جار سوء توق . اعوذ باللّه من الفقر المكب و مجاورة من لا احب . اللهم انى اعوذ بك من جار عينه ترانى و قلبه يرعانى ان راى حسنة كتمها و ان راى سيئة نشرها . داود عليه السلام .
تا ندانى كه كيست همسايه * بعمارت تلف مكن مايه
مردمى آزموده بايد و راد * كه بنزديكشان نهى بنياد .
اوحدى .
و رجوع به : روح را صحبت ناجنس . . . ، شود .
همسايه را بجاى ( يا ) بگناه ، همسايه نگيرند .
نظير : لا يوخذ الجار بذنب الجار .
همسايه ز همسايه گرد قيمت و مقدار .
همسايهء نيكست تن تيرت را جان . . . )
ناصر خسرو .
همسايهء نزديك به از برادر دور .
همسايهء نيك در جهان فضل خداست .
همسايهها يارى كنيد تا من شوهردارى كنم .
بمزاح ، زنى بس كاهل است .
و كار خانهء خود را به ديگران گذارد .