تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1992

مساهمون:

ص١٩٩٢
كس نهانش به خاك نتواند * تندبادش هلاك نتواند شاه و سرهنگ ره به آن نبرد * دزد و طرارش از ميان نبرد با تو گنجى چنان روان دايم * تو پى حبه‌اى دوان دايم ) .
اوحدى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .

هم ريسمان گسست هم دوك شكست .

ديگر ترميم و دريافت ممكن نباشد . مثال :
ور ز رنج تن بود وز درد سوك * ريسمان بگسست و هم بشكست دوك .
مولوى . نظير : هم خيك دريد و هم خر افتاد .
هم‌زبانى خويشى و پيونديست مرد با نامحرمان چون بنديست . مولوى . رجوع به : همدمى از هم‌زبانى . . . ، شود .

هم زيارت است و هم تجارت .

رجوع به : هم خرما هم ثواب ، شود .

همسايه‌ايم و خانهء هم را نديده‌ايم .

بيگانگى نگر كه من و يار چون دو چشم . . . )

همسايه به حال همسايه آگاهست .

جامع التمثيل .

همسايهء بد مباد كسرا .

جامع التمثيل . رجوع به : همسايه را بپرس . . . ، شود .

همسايه برادر نشود .

تمثل :
مرد را همسايه هرگز چون برادر كى بود * لنك خر را خيره با شبديز چون همسر كنى .
ناصر خسرو .

همسايه را بپرس خانه را بخر .

نظير : الجار ثم الدار . همسايهء بد مباد كس را لا ينفعك من جار سوء توق . اعوذ باللّه من الفقر المكب و مجاورة من لا احب . اللهم انى اعوذ بك من جار عينه ترانى و قلبه يرعانى ان راى حسنة كتمها و ان راى سيئة نشرها . داود عليه السلام .
تا ندانى كه كيست همسايه * بعمارت تلف مكن مايه مردمى آزموده بايد و راد * كه بنزديكشان نهى بنياد .
اوحدى . و رجوع به : روح را صحبت ناجنس . . . ، شود .

همسايه را بجاى ( يا ) بگناه ، همسايه نگيرند .

نظير : لا يوخذ الجار بذنب الجار .

همسايه ز همسايه گرد قيمت و مقدار .

همسايهء نيكست تن تيرت را جان . . . )
ناصر خسرو .

همسايهء نزديك به از برادر دور .

همسايهء نيك در جهان فضل خداست .

همسايه‌ها يارى كنيد تا من شوهردارى كنم . بمزاح ، زنى بس كاهل است . و كار خانهء خود را به ديگران گذارد .